برگشتم. به نقطه ای که بودم و باید از اونجا شروع می کردم. باز تنها. و باز منی موندم که باید مثل همیشه به کوچه ی علی چپ سری بزنه و با پاشنه های ور کشیده راه اومده رو ادامه بده.... خدا رو شکر... باز خدارو شکر...

دیروز کلی به کارهای درسی پرداختم و کمی هم کارای اداری. شب رو خونه ی یکی از دوستان گذروندم و امروز هم برگشتم تا منتظر پسرکی باشم که قراره یک هفته ی دیگه سر وکله اش پیدا شه و می تونم یک بار دیگه سفت بغلش کنم. از این بابت خوشحالم..

زیاد در مود نوشتن نیستم.... شاید وقتی دیگر..

 

خانه ام خالیست

اما,

بوی عشق چون بوی نان داغ و تازه

می تراود از دل هر آجره, هر کنج

همچو باران

ریز,یکدست

بوسه می کارد به لب های عطشناکم.

پیشکش میکنم هر بوسه را با عشق

به روی عکس های بی قاب بر دیوار

هدیه ی ناقابلی از من

به تنها سهم من

                از زندگی

                          از عشق.

شکر بر خالق هستی.

جای تو خالیست....

جای تو

در خانه ام, در پیش من

                                  خالیست...

 

جدیت در فرهنگ غیر خودی

آدم ها با هم متفاوتند و مهمترین چیزی که باعث تفاوتشون می شه دیدگاه ها, باورها  و عقایدشونه. به قول Sting که در یکی از آهنگ هاش می خونه:

We are the same biology, regardless of idiology

این تفاوت ها , افراد رو شکل می دن و وقتی گسترده تر می شن جامعه رو می سازن و در سطح وسیع تر ملل مختلف رو به وجود میارن. به خاطر همین یکی از توصیه های مهم برای افرادی که می خوان وارد یه جامعه ی تازه بشن اینه که نکات کلیدی فرهنگی مربوطه رو بشناسن که به قول  امروزی تر ها ( این "تر ها" برای این بود که یعنی ما هم هنوز امروزی هستیم) خیط نکارن!!

شاید خونسرد بودن و جدیت رو بشه زیر مجموعه ی تفاوت های فرهنگی دونست. چیزی که من سالهاست در بین مردم خودم بسیار به ندرت دیدم و اگر کسی هم دارای این دو ویژگی بوده اونقدر متفاوت بوده که مثال شده! " ببین فلانی رو چه خونسرده و کاراش رو با چه آرامشی انجام می ده....."  و یا  "  آدم باید جدی باشه و کارش رو درست انجام بده..." !!!

امروز شاید برای  ششمین بار  کنسرت آخر Celine Dion روتما شا می کردم ( من تازه دیروز صاحب تلویزیون شدم...هوراااا). DVDی دوم, کنسرت و پشت صحنه با همه و من وقتی فرصت پای تلویزیون نشستن رو دارم ترجیح میدم که این DVD رو تماشا کنم. چیزی که بیشتر از همه  توجه من رو برای اولین بار به خودش جلب کرد جدیتی بود که برای صحنه آرایی خرج شده بود. نمی دونم این کنسرت (A New Day in Las Vegas)رو دیدید یا نه. ولی برای من باور کردنی نبود که برای یک پلان ده ثانیه ای که مثلا یه دوچرخه تو فضا از پشت صحنه رد شه همه اینقدر استرس داشته باشن, هول باشن, هزینه کرده باشن و نگران باشن!!

و من به یاد کنسرتی افتادم که یکی از خواننده های معروف و محبوب وطن در فلان شهر اجرا کرد... گذشته از تیرچه بلوک هایی که به هم بسته  شده بودکه سن تشکیل بشه و میکروفونی که وسط کار قطع شد و نور پردازی ای که به خاطر سوختن یکی از پروژکتورها یه وری شده بود , اون همه احترام و ارزش به مردمی که پول داده بودن و وقت گذاشته بودن که هنرمند مورد علاقه شون رو ببینن و نفسی تازه کنن قابل ستایش بود!!!!

و چقدر واقعا دردناکه که ما این مثال رو به مسائل مهمتر و جدی تر در سطح جامعه مون تعمیم بدیم و ببینیم که چقدر همه چی و همه کس به هیچ انگاشته شدن و به هیچ کشونده شدن!!! گاهی جرات نمی کنم چشمام رو باز نگه دارم که حتی نکنه در پس زمینه ی ذهنم تجسمی از آنچه که به سرمون اومده و شاید ما هم  داریم به سر دیگران میاریم داشته باشم. کاش متوجه می شدیم که اگه کاری اونقدر ارزش داره که انجامش داد پس ارزش خوب و درست انجام دادن رو هم داره.... و اینکه کاش ......چقدرکاش ها زیادند!!!!!

 

خانواده

وقتی نسبت به الان پیراهن های کمتری پاره کرده بودم همیشه فکر می کردم که خانواده در شخصیت دهی به شخص نقش آنچنانی ای نمیتونه ایفا کنه و وقتی مثلا می گفتم فلانی بچه ی خوبیه می شنیدم که می گن نه بابا خانواده ش ال و بل! یا بالعکس البته... و من همیشه فکر می کردم که چرا باید در مورد افراد این طور قضاوت کرد مگه نه اینکه  " پسر نوح با بدان بنشست  خاندان نبوتش گم شد" ؟ و این دلیل بزرگی برام بود و افتخار هم می کردم که فیلسوفانه و روشنگرانه دارم فکر می کنم!!! با پاره کردن چند تا پیراهن فهمیدم که نه بابا اینجورا هم نیست و خانواده نقش مهمی رو بر عهده داره و ما مگه چند تا پسر نوح داشتیم وباز یا بالعکس که بتونیم این نظر رو تعمیم بدیم و باز با پاره کردن های پیراهن های بیشتر ( که اصلا مطابق با سال اصلاح الگوی مصرف نیست) به این نتیجه رسیدم که بابا جان هر دوی این ها نقش مهمی دارند مخصوصا اگر شخص با هر پیش زمینه ای در جمعی  قرار بگیره که بخصوص این جمع خانوادگی هم باشه و شخص رو کاملا جو گیر کنه!!! یعنی مثلا اگر شما پسر یه بابای بسیار خوب و نازنینی باشی و بری زنی بگیری که خانواده ی زنت مغز تو رو شستشو بدن , کار می تونه به جایی برسه که پدرت حکم برائت برات صادر کنه!! البته این زمانه درست برعکس این رو هم ثابت کرده که پدری سعی کرده بود پسرش رو درست مطابق نظر خودش دگم بار بیاره  ولی این پسر بعدها می فهمه که اونجوری نبوده و یه جور دیگه بوده که باز هم نتیجه یکی شده و پدر باز هم حکم برائت صادر می کنه!!!! 

و اما این تاثیرات می تونه که در جمع خانواده ای که بعد از ازدواج تشکیل می شه هم رخ بده!! زن و شوهر ها معمولا تحت تاثیر هم قرار می گیرن و این تاثیر می تونه مثبت و یا منفی باشه.. ولی به هر حال این تاثیرگاهی به حدی می رسه که آدم متوجه نمی شه این تاثیر آقا رو خانوم بوده و یا بالعکس... مثلا این روزها شاهد زن و شوهری هستیم که هر دو به حد اعلا گزافه گویی می کنن!! مخصوصا خانومه که ید طولایی هم در نامه نگاری داره!! و وقتی می نویسه به قولی آمممما می نویسه هااااا !!!! اول  به خاطر تعداد زیاد پیراهن ها فکر کردم که این خانوم ( البته باید لفظ زنیکه رو به کار برد که با عرض شرمندگی این رو من به لحاظ خانوادگی نمی تونم در متن اصلی بیارم ) از چه خانواده ایه که به خودش اجازه میده که به همه توهین بکنه ولی پس از تفحص متوجه شدم که اتفاقا قبل از ازدواج خانواده ی خوبی داشته و بعد دچار این بیماری شده!! و این بیماری به صورت مسری از زوج به زوجه و بالعکس منتقل شده و این داستان همچنان ادامه داره!!!! خلاصه که خداوند رحمان خودش همه رو از گزند آفات این جور آدما محفوظ بداره...

نتیجه گیری اقتصادی: صرفه جویی کم مصرف کردن نیست ,درست مصرف کردن است ( یعنی هر چند تا پیرهن که لازم بود پاره کنین عیب نداره).

نتیجه گیری سیاسی: سیاست پدر مادر نمی شناسه و ممکنه که سگ پاچه ی خودش رو هم در سیاست گاز بگیره!

نتیجه گیری اخلاقی: سعی کنید در خانواده ی خوبی متولد بشید آممما اگه وسعتون نرسید حداقل خودتون خوب باشید که فردای روزگار بچه تون  به زحمتی که شما افتادید نیفته!

نتیجه گیری خود شناسی: اصلا به پیراهن ها ربطی نداشته ,من از اولش فیلسوف بودم!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

موهای من در هفته ای که گذشت...

هفته ی گذشته تصمیم گرفتم که بالاخره به دودلی هام بابت تغییر رنگ موهام پایان بدم و رنگشون کنم. از اونجایی که نه آرایشگاه مطمئنی می شناختم و نه می خواستم خرج الکی کنم تصمیم گرفتم که با خرید یک بسته رنگ قشنگ خودم رو هم حسابی قشنگ کنم.اقدامات لازمه انجام شد و بنده با مهارت و دقت هر چه تمام رنگ رو به جای جای کله ی مبارک مالیدم و پس از طی زمان لازمه سرم روشستم ...موهام رو خشک کردم... و با لبخند رفتم جلوی آینه تا نتیجه ی زحماتم رو ببینم....نتیجه معلوم بود.... مردود!!!! فرداش تصمیم گرفتم که خسیس بازی در نیارم و به آرایشگاهی که بهم معرفی شده بود برم و تبدیل به یه خانوم شیک و برازنده بشم! آقای آرایشگر خانوم بود!! یعنی در نگاه اول آقا بود ولی در همون دو دقیقه ی اول می فهمیدی که خانومه.. به هر حال.. جریان رو براش تعریف کردم.. رنگ مورد نظرم رو بهش گفتم ونشستم زیر دستش... اول رنگ کرد و بعد هم گفت بذار برات high light هم بکنم چون روی این رنگ خیلی قشنگ می شه و...... و اینکه من چون دررابطه با قشنگ شدنم کاملا مصمم بودم گفتم فدای سرم پولش و گفتم که OK!!! کلی هم مجبور شدم اونجا بشینم و کلی هم با هم راجع به اسلام و احکامش و نظرات شخصی و این جور چیز ها حرف زدیم!! بعد نوبت رسید به شستن و بعد چون از نظر اون من خیلی خوب و ماه بودم تصمیم گرفت که به صورت مفتکی موهام رو ویتامینه هم بکنه!! در تمام این مدت هم می گفت وااااای که چه رنگی شد... واااااای که هر جا بری ازت می پرسن کجا رفتی و ... منم گفتم امیدوارم که منم دوست داشته باشم که در جواب گفت اصلا شک نکن و الان برات سشوار می کشم و می بینی که عین teenagerها شدی... و خلاصه که بعد از براشینگ من فقط خودم رو کنترل کردم که زیر گریه نزنم تا دل حساسش نشکنه و تو ذوقش نخوره!!! توی آینه teenagerی دیده نمی شد!!!انگار به جای موهای من دم خروس لاری کاشته بودن!! اومدم و بعد از مشورت با نونوشک که اون هم با نیروهای متخصص شور کرده بود یه شماره ی رنگ مو گرفتم و فرداش راهی این مغازه اون مغازه شدم!! بماند که تو وقتی در مراکز خرید ولو می شی ممکنه که چیزهایی رو ببینی که داشتنشون ضرورتی هم نداره ولی تو بر نفست نمی تونی غلبه کنی و مال خود می کنی شون . به قول بابا طاهر که میگه:

ز دست دیده و دل هر دو فریاد       که هر چه دیده بینه دل کنه یاد

بسازم خنجری نیشش ز پولاد        زنم  بر دیده  تا دل  گردد    آزاد

به هر حال که من همون شماره رنگ رو پیدا نکردم و مثل داروخانه های زمان جنگ که تقریبا همیشه داروی مشابه می دادن یه رنگ مشابه گرفتم.. اومدم و دو باره دست به کار شدم!!! نتیجه رو می تونین حدس بزنین... آگه خوب بود که من تصمیم به نوشتن این پست نمی کردم!!! فقط بعد از اتمام کار فکر کردم اگه یه کیسه حنا میاوردم و از اول به سرم می بستم نتیجه اش خیلی بهتر می شد!!!!

روز بعد پا شدم, پاشنه ها رو ور کشیدم و از همین مرکز خرید بغل خونه یه رنگ سیاه گرفتم و در همین لحظه دیگه کار من با موهای قشنگم تموم شد!!!

الان نویسنده ی این بلاگ همون پاپوشیه که هفته ی پیش بود.. همون همون ... نه قشنگتر و نه شیک تر!!!

 

و اینک من تویی را چشم انتظارم

که روزی

         به سادگی

مرا در زمهریر چشمانت گداختی

سپس

در گدازه ی آغوشت منجمد کردی

و حال

   قطره قطره ام را به نظاره نشسته ای...

 

چند بریده

بریده ی اول: فصل حراجه و طبیعتا مراکز خرید حسابی شلوغ پلوغن.از اونجایی کهZARAدر ایران هم حسابی جا افتاده یه عالمه هم ایرانی تو مغازه بود. خانواده ای متشکل از سه خانوم- دوتا خانوم جوون و یه خانوم مسن- که کلی هم کیسه دستشون بود و یه آقای جوون با یه بچه تو بغلش خریدهاشون رو حساب کرده بودن و در مرکز فروشگاه به طرف در در حال حرکت بودن. خانوم مسن- که فکر می کنم مادر شوهر یکی از اون خانوما بود- شدیدا اصرار داشت که به قصد کمک چندتا از کیسه ها رو از دست عروسش بگیره. خلاصه که بازار تعارف داغ بود و خانوم ها با صدای زیر و بلند مشغول چونه زدن با هم بودن:

- بده به من تو رو خدا

- نه مامان خودم دارم میارم دیگه,چه کاریه!

-بابا میگم بده به من.. چرا تعارف میکنی؟

-نـــــــــــــــــه به جون ..... اصلا نمیذارم ....

و این مکالمه همراه با بکش بکش کیسه ها همراه بود.. مادر شوهر کیسه ها رو می خواست بقاپه و عروس خانوم اونا رو پشت سرش قایم می کرد که مثلا باعث زحمت نشه.. حالا شما این جریان رو از دید کسانی ببینید که هیچ آشنایی ای با فرهنگ تعارف ندارن و اصلا زبون اونا رو هم متوجه نمیشن!! فقط چیزی که می بینن کلنجار رفتن دو تا زنه که صداشون هم فضای فروشگاه رو پر کرده ! تقریبا نصف بیشتر آدمایی که اونجا بودن با چهره های متعجب و بهت زده مشغول نگاه کردن بودن  و من توی دلم با صدای بلند قهقهه می زدم.....

 

بریده ی دوم: از مجتمع که خارج می شی  صد متر جلوتر یه مرکز خریده. نزدیکش یه پست برقه که همیشه یه آقای فقیر با یه کلاه کهنه رو سرش و یه لیوان بزرگ کاغذی مک دونالد تو دستش بهش تکیه کرده. هر کسی که رد می شه لیوانش رو به نشانه ی درخواست کمک جلو میاره. تقریبا هر روز هم رو می بینیم.. لیوانش رو جلوی من نمی گیره... من نگاه اون رو می شناسم ولی اون از دل من خبر نداره....

 

بریده ی سوم: توی همون مرکز خرید یه سوپر مارکت هست که من امروز به سمت اونجا در حرکت بودم. با خودم فکر می کردم آخ که چقدر دلم برای پسره تنگ شده و چقدر دلم میخواست در اون لحظه بغلش کنم... گوشی مو در اوردم که یه زنگ بهش بزنم.. همون لحظه یه پیام اومد که یه voice messageداری. شماره رو گرفتم و صدای فسقل رو شنیدم که میگه: این دیگه چی داره می گه!!! فهمیدم هنوز اونقدر مادر هستم که بتونم با پسرک تله پاتی داشته باشم. زنگ زدم... گوشی رو برداشت و گفت: سلام عزیززززززززززم....

 

بریده ی آخر: امروز تحلیف انجام شد...

 

دهانت را می بویند

مبادا گفته باشی دوستت دارم....

این روزها

این روزها کاری ندارم غیر از بدو بدو ... دیروز در چمدونی رو باز کردم که محض مجبور کردن خودم به برگشت ‌همین جا گذاشته بودمش.. یه زندگیه کوچیک که بوی نا گرفته بود. از صبح مشغولم. کارهای پراکنده.. جابجا کردن وسایل.. شستن لباسهای توی چمدون.. سرک کشیدن تو سایت های مختلف و گاهی خندیدن.. گاهی بغض کردن... گاهی عصبانی شدن.. و...و اینکه آدمیزاد چقدر احساسات مختلف داره و چقدر در فاصله های زمانی خیلی کوتاه میتونه منقلب شه و احساساتی کاملا متضاد از خودش بروز بده!خب البته بعضی ها قویترن و میتونن  در شرایط مختلف یکجور ظاهر بشن که من نمیدونم این خوبه یا بد!هرگز به این جور آدما غبطه نخوردم و هرگز هم خودم رو برای اینجوری نبودن سرزنش نکردم..

الان ده روزی هست که هر روز تصمیم می گیرم برم استخر و تا امروز نتونستم ! و امروز صبح که مشغول امورات خونه بودم با خودم به سوال همیشگیم فکر می کردم. اینکه بالاخره سرنوشت رو ما رقم می زنیم یا اینکه از قبل رقم خورده؟!خیلی از ضرب المثل ها و گفته های قدیمی -نه تنها از قوم ها بلکه از ملیت های مختلف - بر این اساسن که سرنوشت چیزیه که بر سر نوشته شده و دیگه همینه! به قول اصفهانیا:" پیشونی... مارو کوجامینشونی؟" ویا به قول یه آهنگ قدیمی "whatever will be, will be"..ولی پس ما چی ؟می دونم که می شه خیلی چیز ها رو عوض کرد و خیلی کارها کرد .. ولی واقعا این رو مطمئنم که در هر چیز نشانه ای هست و هیچ چیز بی سبب نیست. همیشه یک چیزی رخ می ده که ما رو و اراده مون رو به سمت دیگه ای سوق میده ، و تو فکر میکنی که داری بهترین کار رو می کنی و این اراده ی توست!!! (نمی دونم تا حالا این موضوع شما رو هم به اندازه ی من گیج کرده یا نه؟!)

یه بابا برقی اومده که کارای الکتریکی رو انجام بده... باید برم....

پی نوشت: شاید داشتم زیادی چرت می گفتم و این اتفاق افتاد تا من همین جا cut کنم!!!  

بچگی,تمام زندگی

آقای صاحبخونه چینی یه..خیلی خیلی پیر... موهای سفید..سبیل سفید آویزون.. چشمای رو به پایین که پلک های بالا روشون سنگینی میکنه و احساس میکنی که این آقا هیچی نمی بینه! منو به شدت به یاد " موش کوچولو هوشیماتو" میندازه!نشسته بودیم دور یه میز و داشتیم صحبت میکردیم ... تو صحبت هاش حرف قشنگی زد.. داشت نصیحت می کرد.. گفت یادت باشه may be you see and you know people's faces, but you don't see and know their hearts....و این برای من خیلی جالب بود... گاهی فکر میکنم  هر جایی که برم از دست نصیحت های مامانم خلاص نمی شم... نصیحت هایی که حاصل یه عمر تجربه اس ولی از بس دم گوشت تکرار شده برات عادی شدن و تو دیگه قدرشون رو نمی دونی..(من هیچوقت مستقیم کسی رو نصیحت نمی کنم و پسرکم رو هم هرگز نصیحت نخواهم کرد).

امروزعصر همینطوری که داشتم یه جارویی به اتاق میزدم یادم افتاد که قدیما مرسوم نبوده بعد از تاریک شدن هوا جارو کنن  و اگر مجبور می شدن باید می گفتن " خونه ی عروس جارو میکنم" !! و باز یادم افتاد که غروب که می شه باید حتما یه چراغی رو تو خونه روشن کرد که آدم نمی دونم چی نشه و اینکه اگر در حین جارو کردن چوب جارو به پات  خورد باید یکی از چوب هاش رو قطع کنی بندازی دور وگرنه عمرت کوتاه میشه... وااااای چقدر از این چیزها که بهش میگن خرافات! خیلی دلم می خواد یه بار داستان تمام این خرافات ها رو در بیارم و ببینم واقعاwhat is the logic behind them? البته به قول یه نفر اگه اون logicبود که behindنبود!!!خلاصه که امروز یه ذهن آزاد داشتم که یه دور حسابی تو تموم خرافاتی که  از بچگی تا حالا به گوشم خورده بود بزنم . هر کدومشون دوباره منو به یاد یکی دیگه مینداخت و اینجوری شد که کلی سرگرم شدم!!!

دیروز تو یه فروشگاه بزرگ در حال خرید بودم. یه trolley یه گنده داشتم که خریدامو بذارم توش.. داشتم تو فروشگاه میچرخیدم و به قسمت های مختلفش می رفتم ... از این راهرو به اون راهرو.... یه دفعه  یه دنیادلم خواست که همینجوری که این چرخ رو هل میدم بلند بلند بگو قام قام م م م.... قام قام....قاااااام... ولی اصلا نمیشد!! و من تمام راه رو و تمام دو ساعت بعدی رو که تو فروشگاه بودم هر وقتی که داشتم راه می رفتم توی دلم با صدای بلند میگفتم  قام قام م م م.... قام قام....قاااااام...

یه پسرکوچولو با مامانش از روبروی من میومدن. پسرک یه trolley یه کوچولو که مال بچه هاس دستش بود. هلش میداد و آزادانه و بلندبلند صدای ماشین در میاورد....

 

کجایند روزهای بچگی؟

روزهای خوش صداقت, صمیمیت, شفافیت؟

روزهایی که قلب قابی از شیشه داشت;

نهان نبود;

و اصلا دلیلی برای نهان کردنش نبود..

کجایند

     صادقانه ها؟

              کودکانه ها؟

  شاید همین جا, جایی همین نزدیکیها......     

روزهای درگذر

دوباره دوسه روز گذشت و من در حوصله ی نوشتن نبودم..اخبار ایران هنوز داغه و ناراحت کننده. هنوز به راحتی اشک منو در میاره..این یعنی بعضی چیزها عادی نمیشن , عادت نمیشن....

یه گلدون سفالی برای شاخه های قهوه ای شده ی بید ,یه روتختی , دوجفت بالش ,دوتا قفسه ی دیواری چوبی ,چندتا قاب عکس,  برچسب برای روی دیوار( این عادت از بچگی تا الان ادامه داره البته واسه روی کتاب و دفتر)یه فانوس ,و یه عالمه شمع اولین چیزهایی بود که امروز برای لونه ام خریدم. وقتی یه چیزی میخرم عاشقانه میخرم به خاطر همین عاشق خریدم و عاشق چیزهایی که میخرم... با اونها زندگی میکنم و از وجودشون لذت میبرم و آرامش می گیرم. به خاطر همین دوست نداشتم یه لونه ی همه چی تمام بگیرم..دلم می خواست خودم پرش کنم تا مال هم بشیم... به من احساس تعلق بدن و منو موندگار کنن... کوتاه یا طولانی.... یه گلدون سبز هم گرفتم.. عاشق گیاهم.. زنده اس و اون هم با من نفس می کشه...( اگه نونوشک اینجا بود اسم این مرض رو بر اساس اصول روانشناسی می گفت)..

تعلق حس خوبیه... من این حس رو دوست دارم... هرچند که شاعر میگه:

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

نظر شما چیه؟

 

جایی از جنس دلتنگی!

اینجا یک گوشه ی سبز از جهانه که با تمام قشنگی هاش ,جای قشنگی دنیای کوچیک و شاید بعضی اوقات نه خیلی سبز کنار هم بودن رو پر نمی کنه.یا خوب یا بد, یا درست یا غلط من اینجام! نمیدونم اگر درسته چقدر و اگر غلط باز چقدر! البته هنوز دلم مثل دفعه ی پیش گریه نمیخواد , ولی فقط هنوز! و من نمیدونم این هنوز چقدر طول می کشه....

توی اتاق تنهام و به فکر تمام کارهایی که باید فردا بهشون برسم و به فکر تمام کارهایی که با اومدنم دیگه نمی تونم بهشون برسم و سعی می کنم از ذهنم پس بزنمشون... (حتی این رو هم نمی دونم که درسته یا غلط!). کاش نونوشک اینجا بود.... باز طبق معمول میتونست بهم روحیه بده... کاش بیاد و کلی پیشم بمونه....جای پسرکم هم خالی..... اینجا بود و میخواست براش قصه های آذربایجان بخونم تا کم کم ننه لالا کیسه ی خواب رو به مهمونی چشمای خوشگلش ببره که میزبان اوج معصومیت و نهایت شیطنتن.... دلم براش تنگ شده.. به همین زودی... پیش از اینکه حتی بشه گفت: "هنوز...."...

 اینجا دیر وقته ..باید بخوابم دیگه...البته اگه خوابم ببره!!!

 

من راه خانه ام را گم کرده ام ,ری را

میان راه فقط صدای تو نشانی ستاره بود

که راه را بی دلیل راه جسته بودیم,

بی راه و بی شمال

بی راه و بی جنوب

بی راه و بی رویا.