این روزها کاری ندارم غیر از بدو بدو ... دیروز در چمدونی رو باز کردم که محض مجبور کردن خودم به برگشت ‌همین جا گذاشته بودمش.. یه زندگیه کوچیک که بوی نا گرفته بود. از صبح مشغولم. کارهای پراکنده.. جابجا کردن وسایل.. شستن لباسهای توی چمدون.. سرک کشیدن تو سایت های مختلف و گاهی خندیدن.. گاهی بغض کردن... گاهی عصبانی شدن.. و...و اینکه آدمیزاد چقدر احساسات مختلف داره و چقدر در فاصله های زمانی خیلی کوتاه میتونه منقلب شه و احساساتی کاملا متضاد از خودش بروز بده!خب البته بعضی ها قویترن و میتونن  در شرایط مختلف یکجور ظاهر بشن که من نمیدونم این خوبه یا بد!هرگز به این جور آدما غبطه نخوردم و هرگز هم خودم رو برای اینجوری نبودن سرزنش نکردم..

الان ده روزی هست که هر روز تصمیم می گیرم برم استخر و تا امروز نتونستم ! و امروز صبح که مشغول امورات خونه بودم با خودم به سوال همیشگیم فکر می کردم. اینکه بالاخره سرنوشت رو ما رقم می زنیم یا اینکه از قبل رقم خورده؟!خیلی از ضرب المثل ها و گفته های قدیمی -نه تنها از قوم ها بلکه از ملیت های مختلف - بر این اساسن که سرنوشت چیزیه که بر سر نوشته شده و دیگه همینه! به قول اصفهانیا:" پیشونی... مارو کوجامینشونی؟" ویا به قول یه آهنگ قدیمی "whatever will be, will be"..ولی پس ما چی ؟می دونم که می شه خیلی چیز ها رو عوض کرد و خیلی کارها کرد .. ولی واقعا این رو مطمئنم که در هر چیز نشانه ای هست و هیچ چیز بی سبب نیست. همیشه یک چیزی رخ می ده که ما رو و اراده مون رو به سمت دیگه ای سوق میده ، و تو فکر میکنی که داری بهترین کار رو می کنی و این اراده ی توست!!! (نمی دونم تا حالا این موضوع شما رو هم به اندازه ی من گیج کرده یا نه؟!)

یه بابا برقی اومده که کارای الکتریکی رو انجام بده... باید برم....

پی نوشت: شاید داشتم زیادی چرت می گفتم و این اتفاق افتاد تا من همین جا cut کنم!!!