کجاست؟

نمیدونم چرا اینقدر همه چیز بی رنگ شده! تمام احساسات در من گم شدن! نه خنده هام خنده است و نه اشکم در میاد!! نه دوست دارم حرف بزنم ..نه می تونم فکر کنم.. نه دوست دارم بیرون برم.. و نه حتی از تو خونه موندن لذت می برم. فقط تو خونه آرومترم. همین.. دلم می خواست می تونستم یه دل سیر با های های گریه کنم ولی دریغ از یه قطره اشک..فلج شدم.. شدم یه تیکه سنگ!! باورم نمی شه که این منم!! باورم نمی شه!!!!

ایران از نگاه یک عکاس نازنین!

چند وقت پیش تو یکی از این مراکز خرید ول بودم که دیدم یه نمایشگاه کوچولوی کتاب تو محوطه ی هال پاساژ برگزار کردن و کتاب ها رو به حراج گذاشتن.. طبق معمول خاصیت مگنتیک کتاب ها به اون سمت کشیده شدم و مشغول بررسی و کیف بصری بودم که تو بخش فرهنگ چشمم به یه کتاب لاغر مردنی از ایران خورد. یه کتاب جلد گالینگور مشکی.. عکس روی جلد چارپنج تا دختر بچه ی دبستانی با روپوش های خاکستری و مقنعه های چونه دار سفیدرو نشون میداد که جلوی یه دیوار آجری قدیمی وایساده بودن! مثلا عکسی بود از مدارس ایران!! کتاب رو که باز می کردی با یه مشت عکس در هر صفحه مواجه می شدی که فقط از یالغوز آبادهای ایران گرفته شده بود !!! خیابون ها کثیف و پر زباله.. پیرمردهای درب و داغون از بار زندگی پشت چرخ دستی که گوشه ی خیابون میوه می فروختن و یا در حال باربری بودن.. و حتی در قسمت صنایع دستی مسگر های اصفهانی رو نشون داده بود که در حال چکش کاری بودن.. توی بازار.. نمی دونم بازار مسگرهای اصفهان رو دیدین یا نه.. وقتی اونجایی اونقدر صدای چکش ها و هنر دست این آدما تو رو از جا می کّنن و مسحورت میکنن که یادت میره نگاهی به دور و برت بندازی و به بافت قدیمی بازار هم توجه خاص بکنی... ولی توی عکس مردی رو می دیدی با دست های پینه بسته ..ناخن های سیاه.. با یه پیش بندی که از کثیفی آهار خورده و برقش توی عکس کاملا تو ذوق میزنه.. نشسته به قول خود اصفهانیا روی یه دلّه ی روغن.. مشغول چکش زدن یه دیگ مسی.. تو یه پس زمینه ی آجری خاک گرفته ی قدیمی  که آدم دلش می گیره... بقیه ی عکس ها هم به همین ترتیب بود.. از یه آدم بینوایی که دندون جلوش افتاده بود و داشت لبخند میزد با یه عالمه بادکنک رنگی تو دستش برای فروش تا یه زن روستایی دستار بسته ی تغار به سر!!!!! نمی دونم عکاس محترم کتاب به عمد طبیعت از نظر من بی نظیر ایران رو ندیده بود و شاتر لنزش رو روی قسمتهای مدرن باز و بست نکرده بود یا واقعا عاشق خشکی و کویر بوده و آنتیک پسند... خلاصه که انتخاب اسم "ایران" برای اون کتاب اصلا عادلانه نبود... کلی حرص خوردم و کلی هم بهم بر خورد... مخصوصا که کتابهای سرزمین های دیگه رو هم ورق میزدی!! پاکستان..اندونزی...افغانستان... و...ایران ما از همه نه کهن تر بلکه کهنه تر بود...باز هم همون...ایران بیچاره ی ما!!    

من کدبانو!

الان تقریبا ده روزی هست که دارم مثل آدمای خانواده دار زندگی می کنم!!! صبح ها زود بیدار می شم.. پسرک رو راهی مدرسه می کنم.. به امورات منزل می رسم.. سر ساعت میرم دنبال نی نی گولو... میارمش خونه.. ناهارش رو آماده می کنم.. به درسهاش می رسم.. باهاش بازی می کنم.. با هم فیلم و کارتون می بینیم..خونه رو هی تغییر دکوراسیون میدم.. هی میرم آرایشگاه خودم رو تغییر دکوراسیون میدم.. بعد خوشم نمیاد فرداش میرم می گم نه خود قبلیم رو می خوام .....وووووو.... خلاصه که اینجوریاست که من نیستم و وقت نمی کنم مثل یه بچه ی خوب بشینم  کارای علمی بکنم و وسطش هم زنگ تفریح بیام اینجا  و برای بردن حظ کامل به وبلاگ دوستان سر بزنم!!!  واقعا دلم تنگ شده... دیروز پونزده شونزده تا پسربچه اینجا بودن ..برای جشن تولد با خیلی تاخیر برگزار شده ی شازده کوچولوی من... از هر کنج خونه انرژی فوران می کرد.. عاشق همه شون بودم و کلی شیطونی کردم باهاشون.. خوشحال شدم که بزرگتر ها نتونسته بودن بیان که آخر وقت,طبق معمول هر سال, با هم باشیم و مثلا تولد رو ادامه بدیم... دیشب ساعت ده و نیم شب خوابیدم و صبح با سر درد پاشدم... جمع و جور ریخت و پاش های شب گذشته و ناهار... چلو با کباب... الانم آماده ست دیگه... بفرمایین...

 

باد کم کمک

 پاره های خزان دیده ی مرا

 با برگ های پاییزه  به آن سو ها خواهد آورد..

گوش تیز کنی

صدای فریادشان را از میان خش خش برگهای زیر چکمه ها خواهی شنید

 اندکی تفاوت.. اندکی تامل...

سرانجام!

بالاخره من شاخ غول رو شکوندم و کارام رو انجام دادم.. حالا خانوم سوپروایزر چه عیب و ایراداتی روش بذاره دیگه فعلا در این مقطع مهم نیست... مهم این بود که من کارم رو سر یه تاریخ معین تحویلش بدم و از اونجایی که وقتی من تصمیم می گیرم ( همون رگه...) خیلی گل می شم باز کارم رو تونستم یک هفته قبل از موعد حاضر کنم. هورررااااا( مهدا, یکی از نوشابه هایی رو که واسه خودت گرفته بودی بیار اینجا باز کن).حالا یه هفته وقت دارم که حسابی خیابونا رو گز و نیم گز کنم تا تلافی این چهار روز حبس مطلق تو خونه دربیاد! از فردا باز می تونم باشگاه برم و کمی  یاد خودم بیفتم و به آدمیت برگردم!! خدا اراده برسونه!