ایران از نگاه یک عکاس نازنین!
چند وقت پیش تو یکی از این مراکز خرید ول بودم که دیدم یه نمایشگاه کوچولوی کتاب تو محوطه ی هال پاساژ برگزار کردن و کتاب ها رو به حراج گذاشتن.. طبق معمول خاصیت مگنتیک کتاب ها به اون سمت کشیده شدم و مشغول بررسی و کیف بصری بودم که تو بخش فرهنگ چشمم به یه کتاب لاغر مردنی از ایران خورد. یه کتاب جلد گالینگور مشکی.. عکس روی جلد چارپنج تا دختر بچه ی دبستانی با روپوش های خاکستری و مقنعه های چونه دار سفیدرو نشون میداد که جلوی یه دیوار آجری قدیمی وایساده بودن! مثلا عکسی بود از مدارس ایران!! کتاب رو که باز می کردی با یه مشت عکس در هر صفحه مواجه می شدی که فقط از یالغوز آبادهای ایران گرفته شده بود !!! خیابون ها کثیف و پر زباله.. پیرمردهای درب و داغون از بار زندگی پشت چرخ دستی که گوشه ی خیابون میوه می فروختن و یا در حال باربری بودن.. و حتی در قسمت صنایع دستی مسگر های اصفهانی رو نشون داده بود که در حال چکش کاری بودن.. توی بازار.. نمی دونم بازار مسگرهای اصفهان رو دیدین یا نه.. وقتی اونجایی اونقدر صدای چکش ها و هنر دست این آدما تو رو از جا می کّنن و مسحورت میکنن که یادت میره نگاهی به دور و برت بندازی و به بافت قدیمی بازار هم توجه خاص بکنی... ولی توی عکس مردی رو می دیدی با دست های پینه بسته ..ناخن های سیاه.. با یه پیش بندی که از کثیفی آهار خورده و برقش توی عکس کاملا تو ذوق میزنه.. نشسته به قول خود اصفهانیا روی یه دلّه ی روغن.. مشغول چکش زدن یه دیگ مسی.. تو یه پس زمینه ی آجری خاک گرفته ی قدیمی که آدم دلش می گیره... بقیه ی عکس ها هم به همین ترتیب بود.. از یه آدم بینوایی که دندون جلوش افتاده بود و داشت لبخند میزد با یه عالمه بادکنک رنگی تو دستش برای فروش تا یه زن روستایی دستار بسته ی تغار به سر!!!!! نمی دونم عکاس محترم کتاب به عمد طبیعت از نظر من بی نظیر ایران رو ندیده بود و شاتر لنزش رو روی قسمتهای مدرن باز و بست نکرده بود یا واقعا عاشق خشکی و کویر بوده و آنتیک پسند... خلاصه که انتخاب اسم "ایران" برای اون کتاب اصلا عادلانه نبود... کلی حرص خوردم و کلی هم بهم بر خورد... مخصوصا که کتابهای سرزمین های دیگه رو هم ورق میزدی!! پاکستان..اندونزی...افغانستان... و...ایران ما از همه نه کهن تر بلکه کهنه تر بود...باز هم همون...ایران بیچاره ی ما!!