پاپوش و متعلقاتش!

بعضی وقتا دخترم "وایو" هنگ می کنه و چاره ای نیست به جز اینکه انگشتم رو بذارم رو دکمه ی خاموش و اونقدر نگه دارم تا خاموش بشه .. هر بار که اینکارو می کنم قشنگ فشرده شدن قلبم رو تو سینه ام احساس می کنم.. نمی دونم چرا همش این حس بهم دست می ده که انگار بالش رو روی دهن یه نفر گذاشتم تا نفسش تموم شه یا کله ی یکی رو تو آب فرو کردم و پس گردنش رو گرفتم که  نتونه سرش رو در بیاره!!! چند بار به این فکر افتادم که یه لپ تاپ دیگه بخرم ولی بعد دیدم که اصلا..No way!!!
بعدش یادم افتاد که یه چیزی بین چند تا چندین سال پیش مجبور شدم پشتی صندلی های غذاخوری رو که در اثر تمرین کونگ فوی بچه ی یکی از دوستان پاره شده بود بدم برای تعویض و به ناچار هر هشت صندلی رو! روزی که آقای تعمیر کار وانتش رو فرستاد تا صندلی ها رو ببرن من رفتم پایین بدرقه ی صندلی ها. پشت ماشین , چهارتا صندلی اینور , چهار تا اونور. وقتی راننده ماشین رو روشن کرد و راه افتاد نمی دونم چرا احساس کردم صندلی ها خیلی ناراحتن که دارن از خونه دور می شن!! اومدم بالا و یه دل سیر برای جای خالیشون و برای غصه ای که فکر می کردم دارن گریه کردم!!!!!!!!!!!!!  بهم گفتن : تو عقلم داری؟!!! نونوشک هم که یه اسم بیماری روانی که تو کتاباش اون روزا می خوند بهم گفت و گفت  واقعا می گم.. این یه جور بیماریه...

یه چیزای اینجوری رو اونقدر بهشون وابسته می شم که اصلا نمی تونم از خودم دور ببینمشون.. از دوریشون غصه دار می شم و فکر می کنم اونا هم همین احساس رو دارن!!!!!  ..... این یه جور بیماریه......!!!؟؟؟؟...... :)

باز مرض بیخوابی گرفتم از نوع شدید!!!! اصلا انگار نه انگار که هوا تاریکه, ستاره ها تو آسمونن, خورشید خانوم رفته سراغ بچه های اونور کره ی خاکی و این یعنی عزیزم کپه-لالا!!!! شب بیداری و صبح نداری!!!! اینم شد زندگی؟!!!

بیست دقیقه بعد از نیمه شب!

این ایمیل,اون یکی, بعدی, وبلاگ,فیس بوک ,مسنجر, کتابخونه ی آنلاین..... همشون رو باید با پسورد وارد شد!! حتی خود کامپیوتر!!! داشتم فکر می کردم اگر یه روزی از خواب پاشم و هیچکدوم از پسوردهام یادم نیاد چه حالی میشم؟

برای خودم گیلاس خریدم..شستمشون..هرچند کلمه یکبار مجبورم استپ کنم تا هسته ی یکیشون رو بندازم تو بشقاب..

ظرفها باز داره تلنبار میشه...

روی میزم یه ظرف گرد آدامسه که روش نوشته "حلال"....

I am back

یک تکه استیک پر از سیر.. فارغ از دلهره ی آزار شامه ی کسی... و یک ظرف نیمه پر از دو خیار حلقه شده .. تلنبار روی هم، غرق شده توی مخلوط سس و آبلیمو و نمک... نصف گیلاس اب پرتقال.. صدای فرهاد ... یه شب مهتاااااب ب ... ماه میاد تو خواااب ب ....منو می بره........ هنوز در فکر فرانچسکا... و در فکر یه تیکه پنبه ی استونی برای پاک کردن لاک های کهنه و یه رنگ جدید.. ملایم تر... یه فیلم دیگه... با پاپ کورنی که برای امشب خریده شده..

یه شب مااااه می یااااااااااااااااددد...