Auntie Mus Cutie!!!!

از دست این زبان انگلیسی‌!! پریشب رفته بودم از مینی مارکت قاقالی لی برای مراسم تماشای فیلمم بگیرم که دیدم یه دختر ایرانی‌ هم وارد مغازه شد. یه شیر برداشت و یه چیز دیگه و بعد از اینکه قفسه‌ها رو طواف کرد اومد دم counter و از خانوم فروشنده پرسید: don`t  you have  آنتی ماس کیوتی ؟!!  اول کلی‌ فکر کردم که خدایا این چه لغتیه که من بلد نیستم و به گوشم هم نخورده.. بعد که تعجب خانوم فروشنده رو هم دیدم و تکرار what what‌اش رو، فهمیدم که‌ای بابا، پس برای این آدم هم این کلمه نا‌ آشناست!!
در این لحظه که دخترک با دو تا چهره متعجب مواجه شده بود فهمید که communication برقرار نشده و تعجب ما شیفت شد به نگرانی‌ در چهره ی اون و مجبور شد که از body language استفاده کنه!!  به صورت‌ مکرر انگشتش رو میذاشت رو جاهای مختلف بدنش و همچنان میگفت آنتی ماس کیوتی.. آنتی ماس کیوتی.. در همینجا دوزاری بنده افتاد  و متوجه شدم که این دوست ما پشه کش میخواد بابا!!! و از آنتی ماس کیوتی منظورش  Anti- mosquito س!!!
آخه اینجا هم بدتر از خودمون همه خاله و عمه ی همدیگه ان !!! و معمولاً بچه‌ها خانوم‌ها رو "auntie" صدا میزنن!! از تصور اینکه الان این خانوم فکر میکنه که یکی‌ اومده دنبال خاله بانمکه باااااز داشتم از خنده از دست میرفتم !! که طبق معمول خودم رو جمع و جور کردم که ضایع نشه!!! 

یاد یه کلاسی تو دانشگاه افتادم که یکی‌ از بچه‌ها یه خاطره از یکی‌ از استاداش برامون تعریف کرد که این آقای استاد زبان لغت  psychology رو  "پسی چولوگی" تلفظ میکرده و بچه‌ها هم به تبعیت از اون همچنان همونجوری میخوندنش... و این دوست بیچاره ی من که در یه جایی این لغت رو میگه و همه مسخره‌اش می‌کنن، میره دیکشنری رو نگاه میکنه و دیگه فکر نمیکنم هیچوقت تلفظ این لغت از یادش بره!!!
خلاصه که بابا ایول!!!

من حیران!!!

طبق معمول این روزها، میام تو starbucks می‌‌‌شینم، یه قهوه‌ای چیزی سفارش میدم و ۳-۴ ساعتی‌ رو به مطالعه میگذرونم... دیروز قبل از اومدن به اینجا یه سر به فیلمهای روی پرده طبقه ی پائین زدم.. فیلمی رو که دنبالش بودم رو برداشته بودن تو این سالن و من هم دیدم فیلم "حیران" با بازی باران کوثری و آخرین بازی از " خسرو شکیبایی" رو اکران کردند!!!! شما بودین چیکار می‌‌کردین؟!!! من که بلیط خریدم و رفتم تو سالن.. تو کل  سالن ۵ نفر بودیم: یه پسر چینی‌، یه خانم مسن اروپایی، یه زن و شوهر، فکر می‌کنم، ایرانی و من!!!! جالب بود، ولی‌ طبق معمول  فیلم‌های این روزها که نمی‌دونم به چه دلیل کارگردان‌های عزیز فکر می‌کنن اگه فیلمشون رو نصفه نیمه ول کنن خیلی‌ روشنفکریه، این فیلم هم همینجوری تموم شد!!! البته من بعد از سینما واقعاً اومدم همینجا و ۳ ساعت تمام درس خوندم و در رضایت کامل از خودم به خونه برگشتم.. و اما امروز ، که به خودم قول داده بودم حسابی‌ درس بخونم و به فیلمهای پائین توجهی‌ نکنم، و حتی لپ‌تاپ عزیزم رو هم با خودم آوردم، که همه چیز در اختیارم باشه، بعد از نشستن پشت میز، دیدم که کتابهام رو تو خونه جا گذاشتم!!!!!! من موندم و اینترنت!!!!! خدا خیر بده چت با این و این رو، فیس بوک، میل باکس، بالاترین، و..... تمومی که نداره این دنیای مجازی!!!!!! منم گفتم پس بذار تکمیلش کنم و وبلاگم رو هم up کنم!!!! ولی‌ الان دیگه درس!! یه مقاله دانلود کردم باید بخونمش قبل از رفتن.. ۲ ساعت وقت دارم... تا بعد..


اعتراف: فیلمی رو که دنبالش بودم ببینم کارتون " شاهزاده و قورباغه" بود!! شرمنده!

آخه پریشب هم تو یه سالن دیگه رفته بودم که ببینمش ولی‌ تمام سانس‌ها پر بود و فقط late night display جا میداد.. مجبور شدم فیلم "old Dogs" رو ببینم... کمدی.. با بازی Robin Williams و John  Travolta....

ما همه ترک هستیم ;)

دیشب داشتم یه مقاله میخوندم با عنوان " آیا آدم و حوّا ایرانی‌ هستند؟" !!!
جریان از این قرار بود که خیلی‌ از کاوشگران معتقدند که " باغ عدن" یه جائی‌ رو زمینه و چند تا ناحیه هم به عنوان مکان‌های احتمالی‌ این باغ اعلام کردن: اورشلیم، ترکیه و ایران.. آخرین ایده از جانب باستان شناس  سرشناس " دوید رول" بوده که بر اساس مدارک باستان شناسی‌ و متون کتاب مقدس به این نتیجه رسیده که باغ عدن در جایی در شمال غربی ایران ، نزدیک به شهر تبریز قرار داره. " به گفته ی پروفسور رول آیات ۱۰-۱۴ فصل دوم عهد عتیق میگه: " عدن سرچشمه ی چهار روده: فرات، هیدکل، جیحون و پیشون. در مورد دو رود اول حرف و حدیث بسیاره اما تکلیف دو تا رود بعدی روشنه. به گفته ی رول رود ارس قبل از استیلای اعراب بر ایران گیهون یا همان جیهون بوده و پیشون هم همان اوزن خودمونه." نزدیک تبریز پروفسور به کوهی اشاره میکنه که بر خلاف رشته کوههای زاگرس از خاک سرخ ساخته شده.. به گفته ی رول آدم به زبان عبری یعنی‌ مرد خاک سرخ!! در ضمن در کتاب مقدّس از جایی به نام کوش در باغ عدن نام برده شده که رود گیهون از سراسر اون عبور میکنه  که دقیقا یک روستا در همون جا هست به نام "کوش داغ"..به علاوه، کوه سهند در قلّه ی خودش دریاچه‌ای داره که آب اون از دهانه ی یه آتشفشان خاموش به بیرون میجوشه و جویباری از اون پائین میاد و به کوش داغ میریزه.. این همان تصویریه که از باغ عدن در کتاب مقدّس اومده..
اینا همش از زبون پیتر مارتین گزارشگر Sunday Times بود که پروفسور رول رو همراهی کرده بود.....

گربون همجی... خوش بجزره ;) ;) ;)


پی نوشت1 : آخ ماموش می‌میرم که در لحظه ای که اینو داری میخونی من کنارت باشم و نگات کنم..
پی نوشت 2: وای ماموش خدا وچیلی دیدی چی‌ شد؟ عاشگتم ;) ;) ;)

لبیک یا مهدا!

و اما خصوصیات زیرجلکی من:

۱. میشه گفت تمام کسایی که منو میشناسن - حتی مامی جان محترم ،خواهران گرامی‌ و آقای همسر رو که دیگه نگو!!- اعتقاد دارن که من شخصیت کاملا مستقلی دارم، از عهده ی هر کاری بر میام و همیشه رو پای خودم بودم و الی آخر . بر خلاف نظر همه، من باید همیشه کسی‌ رو داشته باشم که دلم بهش قرص باشه. نه اینکه ازش کمک بخوام ولی‌ بدونم برای روز مبادا یکی‌ هست که هوای من رو داشته باشه... مثلا وقتی‌ که مهمون دارم از خانومی که همیشه برای انجام کارای خونه میاد می‌خوام که تا آخرین لحظه بمونه، اون بنده خدا هم که همش میگه، پاپوش جان تو که همه ی کارا رو خودت داری میکنی‌  پس من برم دیگه؟منم  میگم خوب استراحت کن،  ولی‌ باش!!! الان دیگه عادت کرده.. سهم خودش رو که انجام میده ،یه چایی میریزه واسه خودش و میره تو اتاق میشینه و بعدشم دراز میکشه... بعضی‌ موقع‌ها هم خوابش میبره و من باید بیدارش کنم که ، ok, کارم تموم شد میخوای‌ بری برو!!!!!

۲. بعضی‌ وقتا یه چیزایی بهم بر میخوره، رنجیده خاطر میشم و دلم میشکنه، ولی‌ اصلا حاضر نیستم که حال طرف رو بگیرم و چیزی بگم که دل طرف بشکنه.. صبر می‌کنم، معمولاً زمان مسکّن خوبیه.. دوست ندارم از دست کسی‌ رنجیده بمونم، فراموش می‌کنم، ولی‌ گاهی‌ هم که دیگه خیلی‌ بهم بر میخوره دیگه طغیان می‌کنم، چشم بسته و دهن باز!!! اینجاست که همه جا میخورن، چون هیچکس از پاپوش بینهایت هرهرو و مهربون همچین چیزی انتظار نداره!!!!

۳. تمام دوستان و آشنایان محترم فکر میکنند که تو خونه ما زن سالاریه!! افسار زندگی‌ دست منه و هر وری که دلم بخواد میرونمش! در صورتی که اصلا اینطور نیست.. هر کاری با اجازه و رضایت کامل آقای همسر انجام میشه..و این رضایت باید کامل هم باشه، نه نصفه نیمه. رضایت نصفه نیمه مساویه با کنسل شدن اون کار، حالا هر چی‌ میخواد باشه.

۴. معمولاً همیشه نیشم بازه، پای ثابت مجلس گرم کنی‌ دوره‌ها و مهمونی هام... بعضی‌ وقتا دارم میخندم ولی‌ اگر تو همون لحظه تنها بشم می‌تونم کلی‌ گریه کنم، وسط جمع یهو احساس تنهائی‌ می‌‌کنم و خلاصه کلی‌ از این احساسات متضاد!!!

وااای، چقدر سخت بود!!!!!!!

کمی‌ تفریح!!

جلسه ی دفاع از proposal‌ام نزدیکه و هنوز از خانم supervisor خبری نیست!! فکر کنم که بد جوری تصمیم گرفته از تعطیلات سال نوش لذت ببره!! نه جواب sms میده، نه گوشیش رو بر میداره و نه email هاش رو چک میکنه!!! پناه بر خدا!! منم که واسه خودم مطالعه ی آزاد دارم!! شب‌ها هم که بساط سور و سات پا برجاست!! صرف بستنی، شیر و کیک، ساندویچ، تنقلات در حین تماشای فیلم و بعدشم که مراسم کتاب خونی قبل از خواب و خلاصه که تقریبا هر شب دارم چهار صبح میخوابم و از اون ورم خیلی‌ زحمت بکشم یازده از جام پا میشم!! آشپزخونه که تعطیل بوده تو این مدت، ولی‌ فردا می‌خوام برای خودم عدس پلو درست کنم که حداقل کدبانو گری یادم نره!! شدیدا به فکر ساندویچی هستم که می‌خوام درست کنم و بستنی بعدش.. هنوز واسه فیلم امشب تصمیم نگرفتم.. دیشب Meet Joe Black رو دیدم.. خیلی‌ قشنگ بود..بیشتر نمی‌تونم تمرکز کنم... تا بعد. 

هفته بیجار!

۱. همش دلم برای مملکتمون شور میزنه!

۲. اونقدر بی‌ برنامه شدم که حالم از این زندگی‌ شلم شوربام به هم میخوره!
۳. دیشب فیلم Benjamin Button رو دیدم.. قشنگ بود و کلی‌ کیف کردم.. بعضی‌ وقت‌ها واقعاً به این ذهن خلاق این فیلمنامه نویس‌ها غبطه میخورم که چه جوری همچین ایده‌های جالب و نویی به ذهنشون میرسه.. واقعاً که دمشون گرم!
۴. دیروز یه pack کتاب و CD خریدم که یه زبان دیگه یاد بگیرم.. خدا کنه بتونم تا کلی‌ شاد شم!
۵. این Facebook حسابی‌ اعصابمو ریخته به هم! نه می‌تونم چیزی share کنم و نه می‌تونم برای دوستام comment بذارم!!! نمی‌دونم چه بلایی اومده به سرش!!
۶. دیشب یادم افتاده بود که یکی‌ میگفت :" اینا با رضا شاه چه فرقی‌ دارن آخه؟! اون به زور چادر رو از سر زنا برداشت اینا به زور به سر زنا چادر کردن! زور، زور دیگه!!"
۷. دلم برای شعر  "هیلا صدیقی" تنگ شد.. از موقعی‌ که کشفش کردم روزی ۳-۴ بار گوشش می‌کنم..تو youtube اسمش رو بزنین میاد.
۸. به قول نامجو، " همش دلم میگیره"!!!!
۹. نمی‌دونم از این حرفا واسه فاطی تنبونی هم درست میشه یا نه!!

دولت نازنین  ایران!

باز برگشتم سر خونه ی اول. هنوز هیچی‌ نشده دلم برای پسرک یه ذره شده. بیچاره اون مادرا که دیگه هیچوقت امید دیدن بچه شون رو ندارن. خدا باعث و بانیش رو لعنت کنه. دیروز توی تاکسی نشسته بودم .. آقای راننده قیافه ی عجیب غریبی داشت و حسابی‌ عبوس بود. بعد از اینکه یه ده دقیقه ای‌ گذشت بهم گفت تو ایرانی‌ هستی‌ مگه نه؟ گفتم بله.. بعد گفت خوب اینجا چیکار میکنی‌؟ مگه نمیدونی دیروز پنجاه نفرو کشتن توی ایران؟(من از کشته شدن چهار نفر خبر داشتم!!!) باید برین و مقابل دولت تون وایسین..یاد یه راننده تاکسی یه دیگه افتادم که چند ماه پیش توی ماشینش نشسته بودم و داشت بهم میگفت من به جای پدر تو هستم، از من بشنو، دیگه برنگرد ایران.. خانواده ات رو راضی‌ کن بیان همینجا  با هم زندگی‌ کنین.. دولت شما خیلی‌ بیرحمه ، حتی اگر رقباشون هم از دار و دستهٔ خودشون باشند ولی‌ اسلحه دست دولته.. اینا میکشن، همه رو میکشن!! حتا اگر مردم پیروز هم بشن میدونی چند سال طول میکشه تا کشورتون کشور بشه؟!! وای، چقدر نه امیدانه حرف زد.. خودش هم البته چندین سال پیش همین کارو کرده بود.. کشور خودش رو ول کرده بود و با خانواده‌اش اومده بود اینجا. دیگه هم هیچوقت برنگشته بود و کاملا هم راضی‌ بود!!
چقدر تفاوت!! تنها یک چیز برام جالب بود..هر دو نفر اخبار ایران رو پیگیری میکردند و هر دو معتقد بودند که ایران دولت بیرحمی داره..

پی نوشت: به قول جلال همتی ،دیگه حالی‌ به آدم میمونه؟ نه والله.. احوالی به آدم میمونه؟ نه بالله!!!! ( اینم محض خلیت!!!
)