پاپوش با طعم شکلات!

کم کم دارم دندانگیر مردهای جا افتاده می شوم.. این را از نگاه حریصشان که سر تا پایم را برانداز می کنند می فهمم. گاهی هم آنقدر نگاهشان گرسنه است که حتی رد دندانهایشان را تا ساعت ها بعد روی تنم حس می کنم.. عرب ها همیشه گرسنه ترند.. رتبه ی دوم را به ایرانی ها می دهم.. و با سخاوت تمام جایگاه سوم را به بقیه ملیت های دور و برم!
این را از جوانک های دور و برم هم می توانم بفهمم.. با "شما" خطابم می کنند و موقع جوک گفتن یک "ببخشید" در جیبم می گذارند! البته هنوز آنقدرها ازشان فاصله نگرفته ام که رویشان نشود که جوکشان را با آب و تاب تعریف کنند و در حضور من توی سر و کله ی هم نزنند!  آنهایی هم که نمی فهمند خودم گوشی را دستشان می دهم.. یک جورهایی از این همه زنانگی به خودم میبالم..
نشانه ی دیگر آنکه پیرها هنوز با تحسین نگاهم می کنند و به یاد یکی دو دهه ی اخیر زندگیشان آه می کشند.. اغلب خیره تر نگاه می کنند و یادشان می رود که چشمانشان را از رو ی آدم بردارند  ولی نگاهشان مرا به یاد قوطی کبریت های وطنی می اندازد که رویشان نوشته بود "بی خطر"!! دوستشان دارم.. حتی اگر در عمق چشمهای بی فروغشان درخششی از شیطنت باشد.. بیشتر به خنده ام می اندازند
.. منی را که نه خنده ام را از کسی می توانم پنهان کنم و نه اشکم را!! با خنده ام لبهایشان کش می آید و ته دلم غنج می رود. اصولا پیرها را دوست دارم، زن و مرد هم ندارد.

روزگار است دیگر... پله پله بالا می رویم.. به قول زرین کوب پله پله تا ملاقات خدا!!!


تفکر با زاویه ی منفرجه!

1. منزل عمه خانوم وسواسی دعوت داشتیم.. فکر میکنم 9-8 سالم بود. ناهار تموم شده بود و عمه جان مشغول جابجا کردن غذاها بود. برنج اضافه مونده تو دیس رو که با دقت هر چه تمام داشت بر می گردوند تو قابلمه یه دونه برنج از اون گوشه سر خورد و نمی دونم کجا افتاد!! شاید هم البته عمه خانوم جان اینجوری فکر کرده بود!! به هر حال که روند کار در راستای پیدا کردن دونه ی برنج متوقف شد و از من هم خواسته شد که چون چشمام بهتر می دید امدادرسانی کنم! نتیجه ای حاصل نشد و من حوصله ام سر رفت و گفتم عمه، ولش کنین دیگه حالا بعدا پیدا می شه خودش! که عمه جان یه نه ی کشدار (اینجوری :"نــــــــــــــــــــــــــــه") تحویلم داد و گفت: میدونی خانوم فاطمه ی زهرا یه دونه برنج توی آشپزخونه اش گم می شه، چون برکت خدا بوده و زیر دست و پا ممکن بوده بره تمام آشپزخونه رو آب می بنده که دونه ی برنج روی آب قرار بگیره و پیدا بشه!!!!!!!!!!!!!!! یادمه که پرسیدم: خوب حضرت فاطمه اون همه آب هدر داده که یه دونه برنج رو پیدا کنه؟! این اسراف نبوده؟!!! عمه خانوم کمرش رو راست کرد و نگاهش رو از کف آشپزخونه به صورت من دوخت و یادم نمیاد که جوابی بهم داد!! من که از آشپزخونه زدم بیرون، ولی فکر کنم که اون همچنان دنبال دونه برنج سانت به سانت اونجا رو سیاحت کرد!!

2.دیروز یه ایمیل گرفتم که جملاتی از افراد مشهور رو پشت سر هم ردیف کرده بود.. همه شون خیلی جالب بودن ولی چندتاشون برای من خیلی جالب تر بود.. یکیش این بود:

   " If you born poor, it is not your mistake; but if you dies poor, it is your mistake"

این جمله مال بیل گیتس بود....

جمله ی بعدی که نظرم رو خیلی جلب کرد از هیتلر بود:

If you win, you need not to explain; but if you lose, you should not be there to explain

همینطور که جمله اش رو داشتم تو ذهنم مزمزه می کردم صحنه ی خودکشیش جلوی چشمم رژه می رفت!!

......

نمره!

همیشه باید نمره های خوب می گرفتم ، از همه چیز سر در میاوردم و صغرا-کبرای همه چیز رو می دونستم. این یک فرض مسلم بود و اگر عکسش ثابت می شد زیر نگاه ملامت بار پدر محترم له می شدم و لب به دندون گزیده ی مامی جان جیگرم رو آتیش میزد. البته نه اینکه خودم بی علاقه باشم ولی این علاقه نه کم کم ، که خیلی سریع به شکل وظیفه در اومد و گریبانم رو گرفت! تا آخر دوره ی کارشناسی که کارنامه ی هر ترمم بازدید می شد و نمره ی کمتر از هفده توبیخ داشت و البته این نمره فقط در سطح دانشگاه مقبول واقع شده بود و در مقاطع پایین تر که استغفرالله و اصلا حرفش رو هم نزنید!! این جریان ختم به دوره ی کارشناسی نشد و با اینکه بابا جان به رحمت ایزدی رفتن مامی جان گرامی نهضت رو در مقطع ارشد همچنان ادامه دادن و تا همین چند وقت پیش هم که تلفنی داشتم می گفتم که یه هفته اس که درس نخوندم و اصلا دل و دماغ درس خوندن ندارم یه سکوت معنی داری کردن و در جواب اینکه چیه؟ چرا حرف نمی زنی فرمودن که اگه اونجا بودم یه کشیده ی آبدار می خوابوندم تو گوشت تا یادت بیفته که برای چی اونجایی و از تو بعیده و الی آخر.. کلی خندیدم و گفتم خانوم والده اولا که خدا رو شکر که دستت به من نمی رسه ،در ثانی من دیگه همسن خودت شدم بااااز؟آخه بااااز؟!!! و خلاصه از اونجایی که گفتن دوری و دوستی کلی با هم خندیدیم و ماجرا ختم به خیر شد هر چند که اون حسه همچین کم قلقلکم نداد!!
القصه که دیروز خبردار شدم که پسرک امتحان ریاضیش رو شده 17/75 و حالش هم اونقدر خرابه که حد و حساب نداره و باید زنگ بزنم و دلداریش بدم.. بلافاصله یاد زمانی افتادم که کلاس چهارم بودم و امتحان ریاضی ماهانه رو شدم هفده و نمی دونم چند صدم!! هنوز اشکهایی که می ریختم و التماسهایی که به خانوم معلمم می کردم رو یادم نمی ره.. بهش گفتم بیا و تو ورقه به من نوزده بده ولی تو دفتر کلاس برام همین نمره رو بذار.. بابام اگه این نمره رو ببینه سر منو می بره!!!!! و واقعا فکر می کردم که این کارو می کنه!! بگذریم.. قبول نکرد... و البته بابا جان هم هیچوقت اون برگه رو ندید!!!
به پسرک زنگ زدم ..تا بهش گفتم اشکالی نداره پقی زد زیر گریه و خلاصه کلی دلداری دو پهلو  بهش دادم که می دونم چه حس بدیه که آدم تو گروه شاگرد زرنگ ها باشه و نمره اش از هم گروهی هاش کمتر بشه !! ولی خوب حالا که پیش اومده .. غصه نخورررر.. من مطمئنم که تو دیگه هیچوقت(!!!!!) همچین نمره ای نمی گیری!!! و خلاصه از اینجور حرفا....و پسرک طفلکی من آروم شد و گریه اش بند اومد..

هم دلم براش سوخته بود و هم ته دلم از ناراحتیش احساس رضایت می کردم!!!