نمره!
همیشه باید نمره های خوب می گرفتم ، از همه چیز سر در میاوردم و صغرا-کبرای همه چیز رو می دونستم. این یک فرض مسلم بود و اگر عکسش ثابت می شد زیر نگاه ملامت بار پدر محترم له می شدم و لب به دندون گزیده ی مامی جان جیگرم رو آتیش میزد. البته نه اینکه خودم بی علاقه باشم ولی این علاقه نه کم کم ، که خیلی سریع به شکل وظیفه در اومد و گریبانم رو گرفت! تا آخر دوره ی کارشناسی که کارنامه ی هر ترمم بازدید می شد و نمره ی کمتر از هفده توبیخ داشت و البته این نمره فقط در سطح دانشگاه مقبول واقع شده بود و در مقاطع پایین تر که استغفرالله و اصلا حرفش رو هم نزنید!! این جریان ختم به دوره ی کارشناسی نشد و با اینکه بابا جان به رحمت ایزدی رفتن مامی جان گرامی نهضت رو در مقطع ارشد همچنان ادامه دادن و تا همین چند وقت پیش هم که تلفنی داشتم می گفتم که یه هفته اس که درس نخوندم و اصلا دل و دماغ درس خوندن ندارم یه سکوت معنی داری کردن و در جواب اینکه چیه؟ چرا حرف نمی زنی فرمودن که اگه اونجا بودم یه کشیده ی آبدار می خوابوندم تو گوشت تا یادت بیفته که برای چی اونجایی و از تو بعیده و الی آخر.. کلی خندیدم و گفتم خانوم والده اولا که خدا رو شکر که دستت به من نمی رسه ،در ثانی من دیگه همسن خودت شدم بااااز؟آخه بااااز؟!!! و خلاصه از اونجایی که گفتن دوری و دوستی کلی با هم خندیدیم و ماجرا ختم به خیر شد هر چند که اون حسه همچین کم قلقلکم نداد!!
القصه که دیروز خبردار شدم که پسرک امتحان ریاضیش رو شده 17/75 و حالش هم اونقدر خرابه که حد و حساب نداره و باید زنگ بزنم و دلداریش بدم.. بلافاصله یاد زمانی افتادم که کلاس چهارم بودم و امتحان ریاضی ماهانه رو شدم هفده و نمی دونم چند صدم!! هنوز اشکهایی که می ریختم و التماسهایی که به خانوم معلمم می کردم رو یادم نمی ره.. بهش گفتم بیا و تو ورقه به من نوزده بده ولی تو دفتر کلاس برام همین نمره رو بذار.. بابام اگه این نمره رو ببینه سر منو می بره!!!!! و واقعا فکر می کردم که این کارو می کنه!! بگذریم.. قبول نکرد... و البته بابا جان هم هیچوقت اون برگه رو ندید!!!
به پسرک زنگ زدم ..تا بهش گفتم اشکالی نداره پقی زد زیر گریه و خلاصه کلی دلداری دو پهلو بهش دادم که می دونم چه حس بدیه که آدم تو گروه شاگرد زرنگ ها باشه و نمره اش از هم گروهی هاش کمتر بشه !! ولی خوب حالا که پیش اومده .. غصه نخورررر.. من مطمئنم که تو دیگه هیچوقت(!!!!!) همچین نمره ای نمی گیری!!! و خلاصه از اینجور حرفا....و پسرک طفلکی من آروم شد و گریه اش بند اومد..
هم دلم براش سوخته بود و هم ته دلم از ناراحتیش احساس رضایت می کردم!!!