یک عادت

عادت دارم با موهام بازی کنم..و این عادت از بچگی با منه و باعث رقم خوردن خیلی از خاطرات برای من شده. مادرم تعریف می کنه از خیلی بچگی شیشه ی شیرم رو که به دستم میداده میرفتم دراز می کشیدم ,با یه دست شیشه ام رو می گرفتم و با دست دیگه با موهام بازی می کردم!  عادت من زمان و مکان نمی شناسه.. وقتی دلم می خواد که با موهام بازی کنم دیگه فرقی نمی کنه که وسط یه پاساژ باشم, سر کلاس باشم, وسط خیابون در حال رانندگی یا تک و تنها توی خونه! حتی بعضی وقتها موهای سر دیگران هم از دست من در امان نمی مونن!!البته واکنش ها مختلفه و تحلیل ها جالب! مثلا یه دوست فرنگی که ادعا میکنه روانشناسی خونده میگه تو هر موقع مضطرب میشی با موهات بازی می کنی اینطور نیست؟ و وقتی می گم نه همیشه اینطور نیست جواب میده که نه همینطوره( جالبه که فکر می کنه تشخیصش درسته و این منم که در اشتباهم)!!!!!!!!!!!!  البته برای من اهمیتی نداره که اون چی فکر می کنه .تنها بدیش اینه که وقتی همه دور همیم تا من دستم میره لای موهام میگه چیزی ناراحتت کرد؟!! واقعا دیوونه کننده اس!!!!

این تنها دردسر نبوده. یادمه کوچیک که بودم کنار خواهرم و دوستش دراز کشیده بودم و داشتم با موهای خواهرم بازی می کردم. اونا هم که تو سن خاصی بودن و کلی حرف واسه رد و بدل کردن داشتن سخت مشغول صحبت بودن.. خلاصه که خواهر بنده کاسه ی صبرش لبریز شد و با تندی به من گفت: اه بسه دیگه!! ومن که دلم می خواست در اون موقع بمیرم که یه کار ناشایست کردم پاشدم برم که دوستش دلش برام سوخت و گفت من عاشق اینم که یکی با موهام بازی کنه... بیا با موهای من بازی کن! مشغول شدم. موهاش اونقدر زبر بود که من سر انگشتام دیگه تحمل نداشت ولی تو رودربایستی برای جبران مهربونیش همینجوری ادامه دادم ( آخ بمیرم واسه مظلومیت و خانومیت ام)!!

 یک بار هم سر امتحان نهایی یه دفعه دلم واسه موهام تنگ شد و دست بردم زیر مقنعه ام تا یه کمی با موهام بازی کنم که یکدفعه دیدم یکی دستم رو گرفت!! خانوم مراقب بود که فکر کرده بود دزد گرفته و با خوشحالی و بدجنسی پرسید: هان ؟ چی قایم کردی زیر مقنعه ات؟!! تقلب؟!! و خلاصه که وسط امتحان مقنعه ی منو بالا زد و موهای بنده رو تفتیش کرد که مبادا طعمه ای رو از دست داده باشه!!

خلاصه که من و موهام با هم دنیایی داریم.. در خوشی,ناخوشی,تو غم,تو شادی, تو آرامش,تو انقلاب... همه جا و همه وقت... با هم کلی رفیقیم.. رفیق شفیق.. خدا کنه که هیچ وقت مجبور نشم شیمی درمانی کنم ... 

 

محض خالی نبودن عریضه!!

چقدر خسته ام...و چقدر دلم برای این صفحه تنگ شده بود.. و چقدر دلم برای خلوت دلم تنگ شده... و چقدر دلم برای تمام لحظاتی که برای من و برای دل منه تنگ شده..دلم یه استراحت می خواد,جــــــــانانه.....

فردا  پر از برنامه و کار....البته چون فردا ها در صفند غمی نیست... مگر نوبت به فردایی نرسد!!

 

من.. از دیروز .. تا امروز... تا فردا

از بچگی هر چیز کوچیکی می تونست یه دنیا خوشحال و به معنای واقعی کلمه ذوق زده ام کنه و البته هر بی نظمی و اختلالی هم به غایت  بهمم بریزه . یادمه هر وقت برای خرید عید می رفتیم و کفش و لباس می گرفتم تا قبل از سال نو روزی پنج شیش دفعه می رفتم سر کمد, نگاشون می کردم, کفشامو می پوشیدم و کلی کیف می کردم و میذاشتمشون تو جعبه ,آماده واسه راند بعدی! و خنده دار اینکه همیشه هم از اینکه لباسای نوم رو بپوشم برم عید دیدنی به عذاب بودم. شدیدا خجالت می کشیدم (تا حالا برای پسرک لباس عید نخریدم!)! وقتی پدر گرامی اجازه صادر می کرد که می تونم برم پایین با بچه ها بازی کنم یک طبقه به همکف مونده دیگه صدای ذوقم رو نمی تونستم کنترل کنم و از قفسه ی سینه ام پخش می شد تو فضای راه پله ها و باز از پژواک صدام بیشتر ذوق زده می شدم. و وای از اون موقعی که مثلا یکی نگاه چپی به من می کرد و من احساس می کردم کاری کردم که درست نبوده و باعث دلخوری و اذیت کسی شدم!! نه خواب داشتم و نه خوراک!! تا زمانی که همه چیز به حالت عادی برنمی گشت در حال غصه بودم!! و این ماجرا تا به امروز ادامه داره!

پریروز باز شاقولم به هم خورده بود! کلافه بودم حسابی.. کلافه از کارهای انجام نشده,ازوقت کم, از زمانی که گذشته و من هنوز در نقطه ی شروع در حال در جا زدنم, از اینکه اصلا نمی دونستم چی می خوام ,بماند این که باید از کجا شروع کنم! و دلشوره از جلسه ی پیش رویی که باید پاسخگوی سوپروایزر گرامی باشی و گزارش کار بهش بدی وگرنه باید از استر گله گذاری های دوری از محل اقامت اونو یه جوری توجیه کنی و یا زیر سیبلی در کنی که واقعا خارج از طاقت منه! 

نشستم و سعی کردم به توصیه ی یه نفری که تقریبا برای همه چیز من یه راهی داره مشکلاتم رو کنار هم بچینم و  دونه دونه بهشون بپردازم! نتیجه: تصمیم گرفتم که چی می خوام. یه سرکی تو دنیای مجازی کشیدم و چند تا مقاله ی دبش به تورم خورد که یه نگاهی بهشون انداختم. چند تا ایده ی قلمبه سلمبه از توشون در اوردم و بلافاصله گوشی رو برداشتم. تا خانوم استاد گوشیش رو برداشت محکم و مطمئن بهش گفتم تصمیم گرفتم روی این موضوع کار کنم به این دلیل.. این دلیل .. و این...می خوام زودتر هم ببینمت که بیشتر توضیح بدم!!!!!!!!!!!!!! بیچاره غلاف کرد و گفت :ok, that's so good!!!!!!! تلق( مثلا صدای قطع کردن تلفن بود!!).

حالا باز هم نتیجه: از ذوق در پوست خودم نمی گنجیدم. بلافاصله به دوستم زنگ زدم  و پرسیدم کجان و خودم رو در عرض بیست دقیقه بهشون رسوندم و تا یازده و نیم شب ددر بودیم!! امروز صبح هم پاشدم و برای اینکه دچار عذاب وجدان نشم یه مقاله ی دیگه خوندم و چون خیلی در راستای کارم بود به شدت بال دراوردم و از نزدیکای ظهر رفتم پیششون!!!

امروز فکر کنم نزدیک پنج هزار کالری به بدنم انرژی رسوندم!! ناهار مک دونالد..عصرونه بستنی بسکین رابینز ( هر چند که لذتش به اندازه ی بسکین رابینزی که بعد از قایق سواری مارینا خوردیم نبود) و شام پیتزا هات!!!!! وای به حالم!!!

اومدم خونه.. برای اینکه این خوشی فنا نشه یه مقاله ی دیگه خوندم.. از ذوق اون تا الان که ساعت من ۴:۱۰ دقیقه ی صبحه دارم این پست رو می نویسم!! فردا خواب می مونم.. دوست عزیزم هم دیگه میاد پیش من و تا دو هفته اینجاست.. کارهام سریع پیش نخواهد رفت.. افسرده می شم... باز..... و باز.... و این قصه همچنان ادامه خواهد داشت!!!!!!!  

 

و تو,

در تمامی  لحظات من,

                              جاری هستی.

قسم حضرت عباس یا دم خروس؟!

هفته ی گذشته با پسرک و آقای شوهر بیرون مشغول خرید بودیم.آقای شوهر رو فرستاده بودم تو اتاق پرو و داشتم تغذیه اش می کردم..سخت مشغول بررسی اجناس مغازه و انتخاب بودم که هیبتی وارد مغازه شد. دنبالش هم یه خانوم (که هر کی جرات داره بیاد بهش بگه ضعیفه) که دست کمی از همسر گرانقدرش نداشت!! آقاهه اونقدر جالب بود که من نمی تونستم نگاش نکنم (از سر خواهری)!! یه آقا غوله ی به تمام معنا با یه ریش بلند که مدل ریشش منو به یاد کسی مینداخت که هنوزم دیوونه شم. به هر حال آقا و خانوم شروع کردن به مشورت با هم به زبان عربی و لباسهایی بر می داشتن که حتی برای آقا غول قصه ی ما هم بزرگ بود.. فکر کنم اونقدر من نگاهشون کردم که آقا غوله به انگلیسی!! و با اعتماد به نفس به من گفت که میدونی مشکل چیه؟ پسر کوچیک من شونزده سالشه ولی هیکلش دو برابر منه و خیلی سخت براش لباس گیر میاد!! منم دیگه با خیال راحت افسار لبخندم رو ول کردم و یه ماشالله گفتم و زدم به تخته!! شکم آقا غوله منو یاد دیگ های نذری مینداخت,با این حال کمربندی رو که برداشته بود و از دور خودش هم گنده تر بود رو به خاله ریزه ی فروشنده می گفت بزرگترش رو بده!! القصه, سر آخر با اون چشمای درشت و گونه های سرخش به من نگاهی کرد و پرسید: ایرانی هستی؟ و من گفتم YES.گفت نژاد ایرانی همیشه منحصر به فرده!! منم که الان مدتیه که یاد گرفتم فقط اطلاعات ندم و اطلاعات هم بگیرم ازش پرسیدم : و شما؟ گفت: فلسطین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یخ زدم... فلسطین اشغالی... فلسطینی های بدبخت!!! البته به لطف آنتن های ماهواره دیگه مدت ها بود که دوست نداشتم یکطرفه و بر اساس اونچه که صدا و سیمای عزیز ما به خوردمون می ده قضاوت کنم.. مخصوصا بعد از برنامه ای که یکی از این کانال های خبری پخش کرد که فلسطینی ها تو یه سرویس مدرسه ی اسراییلی  بمب گذاری کرده بودن و کلی بچه آش و لاش شده بود!! به قول قدیمی ها توی دعوا که حلوا خیر نمی کنن  ولی به هر حال همه چیز اونی نیست که به ما همیشه گفتن!! به هرحال, آقا غوله واسه دردونه اش نمی دونم چند دست لباس گرفت..مغازه, مغازه ی خیلی ارزونی نبود.. و البته اصلا مهم هم نبود.. مهم پیش زمینه ی ذهنی من بود که فکر می کردم فلسطین یعنی درد و فلسطینی یعنی دردکشیده. فلسطینی موجودیست ترحم انگیز, زجر دیده, زار و نزار ..نه اون چه که من دیدم. یک مرد قوی هیکل خوش بنیه که سرخی گونه هاش خبر میداد از سر درونش ,اونم در یک سفر توریستی مشغول خرید از یه مغازه ی شیکول پیکول!!!!! چند بار خواستم حالا که سر صحبت باز شده ازش بپرسم: شما واقعا زندگی سختی دارین؟ که موقعیت پا نداد.. هنوز هم که یادم میفته از خودم می پرسم واقعا باید قسم حضرت عباس رو باور کرد یا دم خروس رو!!!!!!!!!!

پ.ن.  در تمرینم که زود قضاوت نکنم... یاد گرفتم که قضاوت کار سختیه... نمی دونم میشه یک مورد رو به کل یا حتی بخشی تعمیم داد یا خیر!

گمشده

خب,یک هفته مادری کردم!! تموم شد! باز هم من موندم و روزهای پیش رو...

 دبیرستان بودم که کتاب "جان شیفته" نوشته ی رومن رولان رو خوندم و شیفته ی جرات و جسارت آنت شدم. کسی ر انتخاب کرد. باهاش خوابید. ازش یه بچه گرفت و چون اونقدر ارزش نداشت, دیگه ندیدش. ولی بچه رو نگه داشت!! منم تصمیم گرفتم که به روش ایرانی عمل کنم! ازدواج کنم.. بچه دار بشم... جدا بشم.. و فقط من بمونم و بچه ام!! این عشق برای من کامل و کافی بود..احتیاج به نفر سومی نبود.. فکر می کردم که تمام عشقم رو می تونم به موجودی بدم که برای من تمام دنیا خواهد بود و من هم برای اون جایگزینی نخواهم داشت.. هر کسی بیاد و بره,من باز یگانه هستم..نشد..فکرم درست نبود.

بعد,تصمیم گرفتم که سه تا بچه داشته باشم. سه تا دختر.. فکر می کردم ساخته شدم برای مادری کردن برای دختر..کلی نقشه...برنامه... رویا پردازی ..نشد..نه شرایط بود و نه همراه.

روزی که برای سونوگرافی رفتم و دکتر با قاطعیت گفت "پسر"  و زیرش رو امضا کرد, بعد ازرسیدن به خونه تا یکی دو ساعتی داشتم گریه می کردم! هر چند از قبل یه جورایی می دونستم که پسره! فقط یه حس.. حسی که دوست نداشتم باورش کنم..ولی درست بود..

۲۹ شهریور پسرک به دنیااومد.. بامزه بود و تمیز..دوستش داشتم..و این علاقه به مرور زیاد و زیادتر شد..

امروز می بینم که چقدر دور شدم از رویاهای نوجوانی.. چقدر فاصله بوده بین چیزهایی که من در ذهن داشتم و اونچه که واقعیته!! همین یک هفته در کنار ساعات خوش,پسرک رو دعوا هم کردم.. بهش ترشرویی هم کردم و گاهی از دستش خسته هم شدم!! وقتی می رفت باز هم نمی دونستم که ناراحتم یا بی تفاوت!!!

من در میان تمام دوست داشتن های زندگیم گم شده ام!!!  

 

 

من...عشق..پسرک

فردا پسرک از راه میرسه.. از الان به فکر روزیم که باید برگرده!! به خاطر همین نمی دونم خوشحالم ,یا بی تفاوت, و یا غمگین از روزبرگشتش!! چقدر بد که من همش باید نگران این باشم که خیلی زود از کسایی که دوسشون دارم جدا بشم و چقدر این جدایی ها زیاد در زندگی من اتفاق افتاده!! انگار خدا از این بازی با من خوشش میاد!! از خیلی وقتای دور همیشه یکی بوده که من دوسش داشتم و یه جوری ازش دور بودم!!! عجیبه!!!

دیشب اصلا خوابم نمی برد.. صبح پاشدم و بساط لوبیاپلو رو آماده کردم.. پسرک لوبیا پلو رو همیشه با اشتها می خوره ولی از بوی لوبیا موقع پختن اصلا خوشش نمیاد... لوبیاش رو امروز پختم. سر هم کردنش می مونه واسه فردا. مقدمات صبحانه ی فردا هم آماده اس.فقط نون ندارم.عصرها نون تازه میارن. باید یه لیست هم بنویسم از جاهایی که دوست دارم ببینه که زمان رو تو سردرگمی از دست ندیم.کاش بهش خیلی خوش بگذره..خیلی.. 

در عین حالی که دوست ندارم تصویر یه مادر مطلقا مادر رو از من تو ذهن داشته باشه,اصلا هم دلم نمی خواد حتی یه لحظه فکر کنه که وجودش برای من کمرنگه و یا فاصله ها زورشون به عشق من به اون می رسه.. معمولا حرف نمی زنه.. کوچک مرد مغرور منه... دنیاییه واسه خودش... همه ی بچه ها هستن...

 برم نون بخرم..

پسرک رو دوست دارم... خیلی زیاد...

 

های تو ,

ای "زنده ی زمهریر",

خوب در تار و پود رگهایم

                                 ریشه دوانده ای....

خانوم معلم

پریروز داشتم توFacebook دنبال بعضی بچه های دوران دبستان می گشتم.. بین دوستان بعضی از دوستان اسم دختر خانوم معلم کلاس دومم رو پیدا کردم و با خوشحالی براش یه پیغام گذاشتم. براش نوشتم که من و تو به خاطر فاصله ی حرف اول فامیلیامون هیچ وقت تو یه کلاس نبودیم و این فقط یه پیغامه از من به معلم عزیزم " خانوم طراوتی" .. خوشبختانه همون شبش جواب داد و برامم invitationفرستاد. رفتم تو صفحه اش و همینطور که داشتم تو صفحات آلبومش می پلکیدم چشمم به عکسی خورد که معلم عزیز من نوه اش رو بغل کرده و کلی روی صورت مهربونش چین و چروک نشسته.. ولی چشماش هنوز همونقدر خوشگل و مهربون بودن..یادم افتاد کلاس دوم که بودم اوایل سال یه بار برای نشون دادن دفتر مشقم رفتم سر میزش.. در تمام مدتی که داشت با من حرف میزد من توجه ام به تخم چشاش جلب بود و راجع به رنگش داشتم پیش خودم حرف می زدم و شخصیتش رو تجزیه تحلیل می کردم!! هنوز زمزمه های خودم تو گوشمه: ببین چشاش چه قشنگه.. رنگ چشای مامانه.. رنگ عسله.. توش سبز هم داره.. زرد هم داره... چه مهربونه ...معلومه معلم خوبیه !! به همین سادگی به نتیجه رسیدم.. و البته درست بود.. هرچند که فکر می کردم خانوم طراوتی هیچوقت نمی تونه مارو خیلی دوست داشته باشه!! چرا؟؟؟ دلیلم این بود که اون یه دختر داره که درست همسن ماست و این نگاره که تمام قلب مامانش رو پر کرده و جای مخصوصی برای ما نذاشته.. مارو دوست داره..اما گذرا..

با اینکه خانوم طراوتی رو خیلی دوست داشتم ,همین فکر باعث شد که خیلی بهش نزدیک نشم و خیلی خودم رو براش لوس نکنم..ولی اون همیشه مهربون بود و اونقدر خوب که بعد از گذشت اینهمه سال وقتی عکسش رو دیدم بی اختیار اشک هام سرازیر شد.

معلم های دبستان من اونقدر خوب بودن و برای من مقدس , که من تو انشای کلاس سوم که "میخواهید در آینده چه کاره شوید؟" برای خوشحالیه بابام که دوست داشت من دکتر بشم و همیشه هم انشاهای منو می خوند, نوشتم میخواهم پزشک بشوم تابه جامعه...... ولی دلم نیومد خواسته ی خودم رو ننویسم و انشام رو با این جمله تموم کردم: "ولی اگر نشد معلم می شوم.."..... و خوشحالم که الان کاری رو می تونم بکنم که از تک تک ثانیه هاش لذت می برم.. خدا رو شکر...

بطالت

از دیروز که برگشتم خونه تا حالا که دیگه ساعت ۹ شب شده رغبت بیرون رفتن نداشتم. صبح از جام که پا شدم مثل معتاد ها اومدم سراغ لپ تاپم. یه دز گرفتم و شروع کردم به کار.. مثل یه خانوم گل کلی به امورات خونه پرداختم از مرتب کردن مدارک دانشگاه و قبض ها گرفته تا شستن ملافه و لباس در رفته... بعدش هم برای خودم غذا گرم کردم و شکمم رو هم سیر کردم.. با پسرک که حرف زدم با غرور همیشگیش که نمی خواد هیچی رو به روی خودش بیاره ازم پرسید: خوووووب عزیز دلم,بگو ببینم تو تا آخر سال می خوای بمونی اونجا یا اینکه میای به ما هم سر میزنی؟ به زور جلوی خودم رو گرفتم که پقی نزنم زیر گریه و بهش گفتم که نه حتما میام چون دوری اونو خیلی طولانی نمی تونم تحمل کنم.... و بعدش... و حتی همین لحظه......