از بچگی هر چیز کوچیکی می تونست یه دنیا خوشحال و به معنای واقعی کلمه ذوق زده ام کنه و البته هر بی نظمی و اختلالی هم به غایت  بهمم بریزه . یادمه هر وقت برای خرید عید می رفتیم و کفش و لباس می گرفتم تا قبل از سال نو روزی پنج شیش دفعه می رفتم سر کمد, نگاشون می کردم, کفشامو می پوشیدم و کلی کیف می کردم و میذاشتمشون تو جعبه ,آماده واسه راند بعدی! و خنده دار اینکه همیشه هم از اینکه لباسای نوم رو بپوشم برم عید دیدنی به عذاب بودم. شدیدا خجالت می کشیدم (تا حالا برای پسرک لباس عید نخریدم!)! وقتی پدر گرامی اجازه صادر می کرد که می تونم برم پایین با بچه ها بازی کنم یک طبقه به همکف مونده دیگه صدای ذوقم رو نمی تونستم کنترل کنم و از قفسه ی سینه ام پخش می شد تو فضای راه پله ها و باز از پژواک صدام بیشتر ذوق زده می شدم. و وای از اون موقعی که مثلا یکی نگاه چپی به من می کرد و من احساس می کردم کاری کردم که درست نبوده و باعث دلخوری و اذیت کسی شدم!! نه خواب داشتم و نه خوراک!! تا زمانی که همه چیز به حالت عادی برنمی گشت در حال غصه بودم!! و این ماجرا تا به امروز ادامه داره!

پریروز باز شاقولم به هم خورده بود! کلافه بودم حسابی.. کلافه از کارهای انجام نشده,ازوقت کم, از زمانی که گذشته و من هنوز در نقطه ی شروع در حال در جا زدنم, از اینکه اصلا نمی دونستم چی می خوام ,بماند این که باید از کجا شروع کنم! و دلشوره از جلسه ی پیش رویی که باید پاسخگوی سوپروایزر گرامی باشی و گزارش کار بهش بدی وگرنه باید از استر گله گذاری های دوری از محل اقامت اونو یه جوری توجیه کنی و یا زیر سیبلی در کنی که واقعا خارج از طاقت منه! 

نشستم و سعی کردم به توصیه ی یه نفری که تقریبا برای همه چیز من یه راهی داره مشکلاتم رو کنار هم بچینم و  دونه دونه بهشون بپردازم! نتیجه: تصمیم گرفتم که چی می خوام. یه سرکی تو دنیای مجازی کشیدم و چند تا مقاله ی دبش به تورم خورد که یه نگاهی بهشون انداختم. چند تا ایده ی قلمبه سلمبه از توشون در اوردم و بلافاصله گوشی رو برداشتم. تا خانوم استاد گوشیش رو برداشت محکم و مطمئن بهش گفتم تصمیم گرفتم روی این موضوع کار کنم به این دلیل.. این دلیل .. و این...می خوام زودتر هم ببینمت که بیشتر توضیح بدم!!!!!!!!!!!!!! بیچاره غلاف کرد و گفت :ok, that's so good!!!!!!! تلق( مثلا صدای قطع کردن تلفن بود!!).

حالا باز هم نتیجه: از ذوق در پوست خودم نمی گنجیدم. بلافاصله به دوستم زنگ زدم  و پرسیدم کجان و خودم رو در عرض بیست دقیقه بهشون رسوندم و تا یازده و نیم شب ددر بودیم!! امروز صبح هم پاشدم و برای اینکه دچار عذاب وجدان نشم یه مقاله ی دیگه خوندم و چون خیلی در راستای کارم بود به شدت بال دراوردم و از نزدیکای ظهر رفتم پیششون!!!

امروز فکر کنم نزدیک پنج هزار کالری به بدنم انرژی رسوندم!! ناهار مک دونالد..عصرونه بستنی بسکین رابینز ( هر چند که لذتش به اندازه ی بسکین رابینزی که بعد از قایق سواری مارینا خوردیم نبود) و شام پیتزا هات!!!!! وای به حالم!!!

اومدم خونه.. برای اینکه این خوشی فنا نشه یه مقاله ی دیگه خوندم.. از ذوق اون تا الان که ساعت من ۴:۱۰ دقیقه ی صبحه دارم این پست رو می نویسم!! فردا خواب می مونم.. دوست عزیزم هم دیگه میاد پیش من و تا دو هفته اینجاست.. کارهام سریع پیش نخواهد رفت.. افسرده می شم... باز..... و باز.... و این قصه همچنان ادامه خواهد داشت!!!!!!!  

 

و تو,

در تمامی  لحظات من,

                              جاری هستی.