قفل

وقتی این خونه رو گرفتم دوتا قفل روی درش بود بعلاوه ی یه گارد آهنی که اونم کلیدخور بود. یکی از قفل ها عوض شد محض اطمینان و یه قفل هم خریدم که روی گارد میزنم.. میشه چهارتا... گاهی اوقات که پیش میاد و من دو سه روز از خونه در نمیام وقتی در خونه رو باز میکنم با یه گارد مشبک قفل خورده ی آهنی روبرو میشم و دلم یهو میگیره.. حس خفگی و زندانی بودن. از دیروز دیگه قفل رو نزدم و گارد رو هم نبستم.. با اینکه مجتمع رو دارن رنگ میکنن و از در و دیوار کارگره که آویزونه .. ولی هر کاری کردم دیدم دلم نمی خواد که قفل رو بزنم..
گاهی دلم نمی خواد از خودم مواظبت کنم..دلم نمی خواد حواسم به همه چی باشه..  
 
از پشت پنجره کوچه ی دراز مجتمع رو نگاه می کنم....
ساعت دوازده شبه...

شیطنت!!!

ازبچگی همین مرض رو داشتم!! یادمه یه بار مامانم بدجوری دعوام کرد و منم نمی دونستم چیکار کنم.. یه دفعه به سرم زد که با همکاری خواهر کوچیکه یه کارایی بکنیم.. آبرنگ رو برداشتم و رنگ قرمزش رو مالیدم به سر و کله ام. بعدشم به دو پله های رو به پشت بوم رو دو تا یکی کردم و با دست چند ضربه ی صدا دار زدم به در و خواهره رو فرستادم که به مامی جان اطلاع بده که بنده از دست اون کله ام رو کوبیدم به در و حالا سرم شکسته...وااااااای.. فقط خدا منو ببخشه... هنوزم که قیافه ی مستاصل مامانم یادم میفته که جونی تو دست و پاش نمونده بود و چه جوری خودش رو از پله ها می کشوند بالا دلم می خواد خودم رو خفه کنم!! تا منو دید اشک هاش سرازیر شد و منم که طاقت دیدن اشک هاش رو نداشتم همینجوری گریه می کردم و هی قسم می خوردم که بابا یه بازی بود فقط ,من سالمم ;ولی نمی دونم چرا باور نمی کرد.. هی سر و کله ی منو دست می کشید و معاینه می کرد.. و با اینکه جعبه ی آبرنگ رو بهش نشون دادم باز تا از سالم بودن سلول سلول سر من مطمئن نشد باور نکرد!!!!
خلاصه که این مریضی بنده بعضی موقع ها عود می کنه.. گاهی این سناریوهه همچین کنار هم چیده می شه و اینقدر عکس العمل طرف مقابل برام جالب می شه که ولش نمی کنم... حالا بعدش خودم رو باید بکشم که بابا مگه بچه ای؟!!! آخه چه جوری باور کردی؟!!! آخه چه جوری همچین چیزی ممکنه؟!!!! واااااااای خدایا.... صد بار این بلا سرم اومده هاااا ,ولی باز وقتی این کرمه قرش می گیره دیگه کی جلودارشه؟!!! 
دیروز دوباره بازیم گرفت... با یه دوست... یه چیزی بهش گفتم و وقتی چشاش گرد شد خنده ام گرفت و بازم گفتم... بعد که دیگه خیلی چشاش گرد شد گفتم واقعا باور کردی؟!!!!!!! متاسفم.. فقط یه شوخی و یه بازی بود... اصلا اینجوری نیست... و باز همون پروسه....وای خدایاااااا.... آخه من نمی دونم این چه مریضی ایه!!!! یه آبی رو از قصد می ریزی و بعد مجبوری یه قاشق برداری و قاشق قاشق جمعش کنی.. باید خودم رو دار بزنم!!

پ.ن. ۱  یه داستان دیگه هم باید به کتاب  درسی دبستان ها اضافه کنن  با  عنوان  " پاپوش راستگو". از دروغ گفتن خوشم نمیاد و واقعا سعی می کنم دروغ نگم.. بحث جانماز آبکشی نیست ولی ترجیح می دم حرف نزنم تا اینکه دروغ بگم و واقعا یادم نمیاد که آخرین دروغی که گفتم کی بوده... ولی ظاهرا اینجوری بودن خیلی هم خوب نیست.. چون هر چی اصرار می کنی که بابا شوخی بود.. بازی بود... شیطنت بود... ولی باز کلی باید تلاش کنی تا باور کنن که اینبار تو راست نگفتی!!!!

پ.ن. ۲ کاش زودتر بزرگ شم تا دلم اصلا بازی نخواد!

تصمیم!!!!!

از امروز صبح که چه عرض کنم امروز ظهر که پاشدم تصمیم گرفتم که آدمیزاد خوبی بشم و طبق یه برنامه ی منظم به کارام برسم و دور یللی تللی کردن رو تا حد ممکن خط بکشم.. مثل انسان های متمدن غذا بخورم.. یادم باشه که آب مایه ی حیاته..کارهای عقب افتاده رو انجام بدم و دوباره تکلیف های مغمومی رو که اون گوشه افتادن و منتظر یه گوشه ی چشم منن عاشقانه در آغوش بکشم و بهشون بگم که عزیزان, من هستم و می دونم که شما آش خاله ی خودم هستین... دوستتون دارم....(وای چه رومانتیک!!).. خب, اینجا موندن هم زیاد صلاح نیست.. تا بعد.....

ایران بیچاره ی من!

واقعا معلوم نیست چه خبره!! به هر جایی سرک می کشی یه خبر "وای" به چشمت می خوره..
-
علی تبریزی برای دومین بار به تیم ملی پرورش اندام قطر پیوست و به مقام قهرمانی جهان دست یافت.

- جمعی از دراویش نعمت اللهی گنابادی به یکسال حبس تعزیری و بیست ضربه شلاق محکوم شدند.

- یک بازداشتگاه دیگر به جای کهریزک این بار در ورامین

- سنگ قبر ندا آقاسلطان شکسته شده بود و صدای ضجه های مادرش فضای بهشت زهرا را حزن آلود تر ساخته بود..

و..و...و...و....
باز چه خبره! دوباره اخبار یه حس و حال دیگه ای پیدا کرده که آدم رو منقلب می کنه . رو هیچ چیز دیگه ای نمیشه تمرکز کرد. هر گوشه ای رو که می بینی یک تیکه ی ویران شده ی ایرانه که قلبت رو پاره پاره می کنه.. تو یکی از این سایت ها عکس توالت یکی از دانشگاه ها رو گذاشته بودن که با پوستر شخص اول مملکت فرش شده بود... تو یه جای دیگه حرف های سال ۵۶ -۵۷ شخص اول اون موقع با حرف های دو سه سال بعدش مقایسه شده بود که هدف نشون دادن تغییر ۳۶۰درجه ای تفکر بعد از قدرت بود و نکته ی قابل توجه, کامنت هایی بود که خواننده ها گذاشته بودن.. فکر نمی کنم جمله های بی ادبانه تری هم در ادبیات ما موجود باشه که در این کامنت ها ازشون استفاده نشده باشه.. و اینکه فقط به اون شخص شخیص هم ختم نشده بود و کل اسلام و دین و قرآن و احکامش و خلاصه که همه چی به ...رفته بود.. شاید یک لحظه دل آدم خنک بشه .. ولی واقعا آدم در عجب میمونه که آخه چرا؟!! چرا باید اینقدر بد بود که دغدغه ی یک نسل فقط این باشه که چه جوری با رکیک ترین حرف ها دلش رو خنک کنه و دنبال یه راه چاره بگرده! واقعا نمی دونم که این مسند قدرت چه جذابیتی داره که آدمیزاد وقتی بهش تکیه می زنه یه دفعه گم می شه و حتی دیگه براش مهم نیست که داره چه جور تحقیر میشه و چه جوری پای نهال نفرتی که کاشته همینجوری آب می ریزه.. تنها مهم ,حفظ این قدرته ست!! نمی دونم که اگر منم یه روزی یه پست آنچنانی داشتم برای حفظش چقدر حاضر بودم از انسانیتم بگذرم و چقدر خودم رو عوض کنم.. واقعا نمی دونم.. الان جوابم "هرگز"ه ولی آدم تا در یه موقعیتی قرار نگیره نمی تونه درست قضاوت کنه.. به قول فیلسوف زندگی من که می گفت راجع به آدما نمی شه قضاوت کرد.. این موقعیته که تصمیم گیرنده است. مثال جالبی زد.. گفت: "تصور کن که تو تازه حقوق گرفتی و جیبت پر از پوله,همه چی هم رو رواله. داری تو خیابون راه میری که می بینی یه چک پول فلان قدر تومنی افتاده.. چیکار می کنی؟! برش میداری..میری یه اعلان میزنی دم سوپر که مقداری پول پیدا شده ..با دادن نشانی تحویل بگیرید..و کلی هم از اینکه آدم خوبی هستی به خودت می بالی و احساس غرور و عزت نفس می کنی...... و اما حالت دوم: پولی توی بساطت نیست.. بچه ات مریضه و دکتر هم گفته تا فلان مقدار پول رو به حساب نریزی کاری نمی تونیم انجام بدیم... تو خیابون در حال راه رفتنی که چک رو پیدا می کنی... الان چیکار میکنی؟!! ایندفعه برش می داری و می گی که این پول رو اصلا خدا فرستاده بوده!! اونه که وسیله سازه!! ".
برام جالب بود.. همیشه برام جالبه..موقعیت ها و آدمها....اینکه چقدر موقعیت ها می تونن رو ما تاثیر بذارن..و تاثیرشون چی میتونه باشه....گاهی در چارچوب زندگی خصوصی, شاید این تاثیر روی چهارنفر دوروبرمون باشه...ولی وقتی در حوزه ی وسیع تری قرار می گیری و موقعیت کورت می کنه تاثیرش دیگه روی چهار نفر نیست ..حاصلش  نسل سوخته ایه که تمام اعتقاداتش هم سوخته و به راحتی آب خوردن می تونه بدترین ها رو نثار یه آدم دیگه بکنه و تازه دلش خنک هم بشه.... بیچاره مردم من... و بیچاره ایران من! 
 

آبان

مدت نبودنم به نظرم خیلی طولانی اومد. حالا این صفحه هم برای من به روزانه ای تبدیل شده که برای آرامش بهش احتیاج دارم و ثانیه شماری می کنم تا زودتر کارام تموم شه و من بشینم پای صفحه ام. نه تنها این صفحه بلکه صفحه های بقیه ی دوستان که به جرات می تونم بگم که دلم بیشتر براشون تنگ می شه.. این پارت مهمونا هم رفتن... و من موندم و وقایع سیزده آبان از راه دور! و نگرانی برای خانواده هایی که دوباره باید منتظر برنگشتن های بچه هاشون باشن.. و تحسین مردم شجاعی که بدون ترس حرفشون رو زدند.. بالاترین رو که می خوندم و نوشته های بچه ها رو ,یکیشون خیلی توجه ام رو جلب کرد. دختری که نوشته بود : می دویدیم ولی ترسی نبود.. هر چی بود فقط هیجان بود.. و ما برنده بودیم ...و نوشته بود "به میمنت این ۱۳ آبان و جمهوری اسلامی! امروز در حال فرار وقتی یکی توی فرار مقنعه ام را کشید با موهای افشانی که در باد تکان می خورد یکی از حسرت هام هم جواب گرفت و من با موی رها دویدم....". تحلیل این دو خط خودش یه مقاله است...
باز بازار خبر داغ داغه و غوغا کرده.. نمی دونم کدومشون رو بخونم.. وبلاگ ها هم مونده تازه.. تا بعد...

تکه های متلاشی فکر من!

تکه های متلاشی فکر من از دیشبی که به بی خوابی و انتظار گذشت تا صبحدمی که به خنده گره خورد و صبح تری که باز دچار پریشونی شد و وصل شد به زنگ کوک شده ی ساعت نه... تن خسته و بی خوابی که با اشتیاق دز سه-چهار قاشق سر پر قهوه رو در یک فنجون شیر دریافت کرد و پیوست به دوستانی که منتظر بودن حضورش باعث شادیشون بشه.. و ذهنی که همچنان مدام مشغول گشت و گذاره و هیچ محدودیت مکانی و زمانی ای نداره... در لحظه ای که تو مشغول حرف زدن راجع به  چیزی هستی , اون بی خیال در حال پالس زدن روی یه پروژه ی دیگه است...چقدر خسته اند این طفلکی ها... همش بدو بدو... به خصوص که باید حواسشون می بود که به هیچ کس بد نگذره.. چهار نفر در سه گروه... و یک تن که به سه باید تقسیم می شد.. یه قسمت به دنبال خانمی که چشم های مشتاقش به دنبال اجناس بودن و زبونی برای ایجاد ارتباط نداشت.. آقایی که پای خرید بود ولی پایی برای شلخ زدن تو مغازه ها نداشت ..و دخترایی که فقط در رقابت خرید چشمشون به دست اون یکی بود.. یکی خواهر شوهر اون یکی... محرم اسرار همه!! محرم خانوم برای خریدهای کم و زیادی که تو کیسه ها چپونده می شد.. محرم آقا برای گرفتن شماره و چک کردن حساب بانکی که رقمش رو کسی نباید می فهمید..و دخترا که باید سر آقا و خانوم به شیوه ای کاملا طبیعی گرم می شد که جیم فنگی بزنن تا یکی در وسط گمشدگی سیگاری دود کنه.... و فکری که این وسط دست ازسر سرک کشیدن به هر گوشه و کنار بر نمی داشت!! 
به هر حال که باز دو ساعتی از نیمه شب گذشته.. برنامه ی فردا رو چیدم و راهیشون کردم به سمت هتل..و حالا من موندم با فکر پستی که دو سه روزه در فکرش بودم که بنویسم و باز هم نشد...و سیزده آبانی که در راهه...و مادرانی که همچنان در سوگ بچه هاشون تو پارک لاله جمع می شن...و انفجاری که در بغداد ۱۳۶نفر رو کشت...و سالهای جنگی که بچه های خودمون به هزار مردند.. و علی ای که دیروز وبلاگش رو آپ نکرد..و دو abstractی که هنوز روی desktopمنتظره و ویرایش و فرستاده نشده ...و مجله ای که سخت در انتظارشون مونده...و بلیطی که نمی دونم برای کی و چه جوری بگیرم...و وبلاگ هایی که امروز بهشون سر نزدم....باشگاهی که باز دو روزه که نرفتم...و بستنی ای که با عذاب وجدان ولی با لذت بلعیدم... آبی که نخوردم...پسرکی که دو روزه صداش رو نشنیدم... حسی که شدید در نوسانه و گاهی ,به تازگی, یک خط صاف میشه ,البته بدون آژیر پایان... هرگز... هیچوقت... همین خوبه.. و انتظار توام با دلهره برای شنیدن یک "نه"!! و چشمهایی که دیگه به سختی بازن... شب بخیر! 

 

آفرین پاپوش!!!

کارام رو دیروز تحویل دادم.. رگ غیرت و پشتکار شدید‌‌‌ا قلمبه شده بود و چهار-پنج شب پشت سر هم تا حدودای پنج صبح بیدار بودم.. ولی تمومش کردم.. فکر کنم حتی بیست روزی زودتر از اونی که به خودم قول داده بودم... هوررررررررررراااااااا....(مهدا کجایی کمک کنی نوشابه ها رو باز کنیم؟).

چند روزی هم این وسط ها اینترنتم قطع شده بود و خلاصه خدای اعصاب بودم.. دیشب  دیگه دور و بر یک بیهوش شدم و دیگه امروز ظهر حدودای ۱۲ کلی خودم رو صدا کردم که :"پاپوش جان, مادر, بسه دیگه..کمبود خوابم داشتی دیگه جبران شد. حیا هم خوب چیزیه"... و خلاصه که پاشدم.. رفتم باشگاه.. بعدشم یه مک دونالد خودم رو مهمون کردم..یه کمی زیر بارون راه رفتم و اومدم تو لونه ام!! به به... چه دلپذیر...

حالا باید یه دستی هم به سر و روی خونه بکشم... حیفه پاپوش به این گلی لونه اش گل نباشه..فردا هم یه پارت مهمون میاد.. دوستای قدیمی و مهربون.. ده روزی هستن..امیدوارم خوش بگذره..

حالا جایزه برای خودم چی بخرم؟