قفل
وقتی این خونه رو گرفتم دوتا قفل روی درش بود بعلاوه ی یه گارد آهنی که اونم کلیدخور بود. یکی از قفل ها عوض شد محض اطمینان و یه قفل هم خریدم که روی گارد میزنم.. میشه چهارتا... گاهی اوقات که پیش میاد و من دو سه روز از خونه در نمیام وقتی در خونه رو باز میکنم با یه گارد مشبک قفل خورده ی آهنی روبرو میشم و دلم یهو میگیره.. حس خفگی و زندانی بودن. از دیروز دیگه قفل رو نزدم و گارد رو هم نبستم.. با اینکه مجتمع رو دارن رنگ میکنن و از در و دیوار کارگره که آویزونه .. ولی هر کاری کردم دیدم دلم نمی خواد که قفل رو بزنم..
گاهی دلم نمی خواد از خودم مواظبت کنم..دلم نمی خواد حواسم به همه چی باشه..
از پشت پنجره کوچه ی دراز مجتمع رو نگاه می کنم....
ساعت دوازده شبه...