من' (من پریم)!!

امروز که تو خیابون منتظر تاکسی بودم نمی دونم چرا یه دفعه یاد اون دختر بچه ای افتادم که مامان و باباش با هم دعوا کرده بودن و مامانش داشت نصیحتش می کرد و می گفت که شاید مجبور بشه که برای همیشه از اون خونه بره و از اون جدا زندگی کنه.. باید دختر عاقلی باشه, الکی غصه نخوره, از خودش خووووب مواظبت کنه و دختر شجاعی باشه.. دخترک با التماس میگفت که نمی شه اون رو هم با خودش ببره؟ چون خیلی دلتنگ میشه. ولی مامانش جواب داد که نه اون باید تو همون خونه پیش پدرش بمونه! دخترک  بغض آلود گفت که پس معلومه که دوسش نداره و دل اون تنگ نمی شه .. ولی مامانش گفت که از تموم دنیا براش عزیزتره و به اندازه ی ریگ های بیابون دوستش داره ولی اون پیش پدرش زندگی راحت تری می تونه داشته باشه و پدرش بهتر از اون می تونه مراقبت کنه.... دخترک متوجه شد .......  همون وسط خیابون یهو اشکام سرازیر شد!

همیشه کندن نشونه ی دوست نداشتن و نخواستن نیست.. بعضی وقت ها از دوست داشتن زیاد باید کند.. ولی چه سخت!


پ.ن.  از غصه خوشم نمیاد, به همون اندازه که مار پونه رو دوست نداره!


از ساعت پنج صبح دیروز بیدارم.. الان ساعت سه صبح داره می شه.. محسن نامجو یک نفس برام خونده.. بدون اینکه خسته بشه.. یا حتی برای یه چای یا سیگار بخواد وقفه ای بندازه.. فقط خونده.. شعرای خلاقانه و جسورانه اش رو ...و نواخته.. بدون اینکه زخمه زدن به تاری که همه جوره باهاش راه میاد پنجه های هنرمندش رو خسته کنه... کاش یه کنسرت اینجا بذاره.. .. 


باز یکی از برنامه هام رو کنسل کردم.. باشگاه هم که کنسل خدایی هست فعلا. فردا deadline این مقاله است برای فرستادن به مجله برای چاپ.. هنوز دو خط می نویسم و به اندازه ی دو پاراگراف با دلخوری وقت تلف می کنم.. نمی دونم چرا نمی تونم خودم رو درمون کنم. من مریضم.. فیلسوفم هم همین رو بهم میگه! میگه مشکلت اینه که به همه چی بیش از حد فکر میکنی.. می گه تو بیشتر از هر کس دیگه ای با خودت مشکل داری.. و من نمی دونم که مشکل من از نفهمیدنه یا زیاد فهمیدن! هر دو بـــــــــــــاز در دو سر خط قرار می گیرن!! Extremist!! یه ایراد دیگه ی وارد به من! تعادل نداری.. یا همه یا هیچ!
چرا باید فکر کنم که باید کامل باشم؟ چرا باید فکر کنم که اشتباه کردن برای من گناه کبیره اس؟ چرا باید همیشه از اینکه دیگران فکر کنن که من نقصی در رفتار و کلاممه وحشتزده باشم؟ چراباید از  این فکر که در ذهن یکی شماره ی دو باشم نه یک آزرده خاطر بشم؟ چرا تازه وقتی دو هستم بجای تلاش برای یک شدن میخوام کلا خودم رو حذف کنم؟ چرا اصلا باید فکر کنم که دو هستم با اینکه بهم گفته میشه که یکی؟ چرا باید همه چیز رو اونقدر شخم بزنم تا دلیلی برای دو بودن پیدا کنم تا خودم رو آزار بدم و چون آزار می بینم ناخودآگاه هم آزار بدم؟ این مازوخیسم نیست؟ یه ایراد دیگه!! در هر چیز باید غور و تفحص کنم.. همه چیز باید مرتب باشه.. نکنه که شاقول شاهزاده خانوم مهری به هم بخوره!! به درک اسفل السافلین... من خسته ام.. وقتی به هم می ریزم فلج می شم.. تازه باید به خاطر قولی هم که به خودم دادم خودم رو خانوم و روشنفکر هم نشون بدم.. دارم خفه می شم.. له میشم و حق ندارم بشم.. چون من نباید له شده باشم.. از شخصیت من به دوره!! باید تمام زخمها رو در خودم قایم کنم و با سر بلند به روی دنیا لبخند بزنم.. این منم.. این من منم, نه اون.. یعنی باید این من باشم!!  به من اینجوری یاد دادن.. من رو اینجوری بزرگ کردن!!! چرا؟ آخه چرا؟!! که بگن دختر ما ال و بل؟ که بگن ما اینجوری بچه تربیت کردیم؟ که آخرش بشی باعث افتخار بقیه؟ و خودت از خودت ناراضی؟!!!! و در خودت گم؟!
من باز گم شدم..باز سرگردونم... کاش یه روباتی طراحی میشد که جواب تمام سوال ها و راه حل ها رو داشت.. باهاش حرف می زدی.. یک دل سیـــر.. بعدش هم حرف هات رو delete می کردی و مطمئن بودی که هیچ وقت جایی به سرت کوبیده نمی شه... خسته ام.. خیلی خسته... خراب.. خراب خراب.. تازه با این وضع باید مقاله هم بنویسم!! چه شود.... واقعا هیچوقت به این فکر نکرده بودم.. وقتی مقاله های دیگران رو می خوندم هیچوقت به ذهنم نرسیده بود که شاید, شایــــــد یکی از این نویسنده ها موقع نوشتن این مقاله حالی مثل حال الآن من رو داشته ... چه جالب!!! وقتی شعر می خونی یا یه قطعه ی ادبی, حال نویسنده حدس زدنیه .. ولی تو یه مقاله ی این مدلی..... هه.. اینم تولد یه فکر دیگه!!! نمی دونم مغز خانوما از این همه فکر خسته نمی شه؟ پس کی pause میشه؟! یا نمیشه نمیشه تا یه دفعه خاموش شه؟!

حالم خوش نیست.. خدا رو شکر که این صفحه هست..  

خوب می شم... میگذره.. میگذره...

فرداهایی همه مثل امروز!

- حالا چیز زیادی تو سینک نیست, فردا می شورمشون..
- فردا دیگه ماشین لباسشویی رو روشن می کنم.
- فردا دیگه باید فایل هام رو مرتب کنم.
- فردا دیگه باید قال این مقاله ی کوفتی رو بکـّنم.
- از فردا دیگه باید برم باشگاه.
- فردا این اجق وجق هام رو یه سر و سامونی بدم.
- فردا این عکس ها رو مرتب کنم و چند تاش رو هم واسه بچه ها بذارم تو فیس بوک.
- فردا وبلاگم رو آپ کنم, دیگه خیلی وقته که ننوشتم...

این فردا ها کی میان آخه؟!!! اراده.. اراده.. اراده!!! خدایا برسون...


پ.ن.1. آنروزها نتوانستم چیزی بفهمم. من باید روی رفتار او درباره اش قضاوت می کردم نه از روی گفتارش. عطرآگینم می کرد, دلم را روشن می کرد, نباید ازش بگریزم. می بایست به مهر و محبتی که پشت آن کلک های معصومانه اش بود پی می بردم. گل ها پرند از این جور تضاد ها. امّا خوب دیگر, من خام تر از آن بودم که راه دوست داشتنش را بدانم.   (شازده کوچولو)

پ.ن.2. همیشه فکر میکردم من اون گل سرخ سیاره ی شازده کوچولوام... ولی مثل اینکه خودشم!

پس از یک غیبت صغری..

برگشتم...چقدر غیبت داشتم!به نظر خودم که خیلی طولانی بود!!  و تازه همش هم دلم شور میزد  وای که خیلی وقته وبلاگم رو آپ نکردم و به وبلاگای بقیه سر نزدم.. واقعا شده روتین زندگیمااا !! مثل مسواک زدن که اگر یه نوبتش جا بیفته همش عذاب وجدان داری و هی بهش فکر می کنی!! مسواکه رو هم نمی زنی ها ولی فکرش هم راحتت نمیذاره!


ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت؟!!   

کی با ما راه میایی جون مادرت؟

بریدی از اساس...

صبحونه ات شده سیگار و چایی....

اینکه تو بازیشون راهت نمیدن....

اینکه لنگ در هوایی....

اینکه باهات هیچ کاری ندارن....

می بینی رفتی به باد....


عاشق موسیقیم.. اکثر لحظاتم باید پر باشه از نت... زنده می شم... شعر, صدا, ریتم, موسیقی, جسارت و دیوونگی  نامجو دیوونه ام می کنه .. به جرات می تونم بگم که منو از زمین جدا میکنه.. نشئگی... فقط این تجربه رو با موسیقی سماع داشتم..


گفتا همان ترنجم... کاندر جهان نگنجم....

گفتم به از ترنجی.... لیکن به دست نایی....

گفتا تو از کجایی... کاشفته می نمایی...

گفتم منم غریبی... از شهر آشنایی.....

                 ...........گفتم بر آستانت دارم سر گدایی......

                                                     ........گفتم..... گفتا.....

                                                                    .....گفتم.. گفتم....گفتم.....


تا بعد......

روز از نو روزی از نو!

کارها و استرس های من تمومی نداره!! هر چی کارم بیشتر میشه بازیگوش تر می شم! می شینم روزهای باقیمونده رو می شمارم و تا جایی که می تونم از زیر کار در میرم تا اونقدر به اون deadline نزدیک می شم که از دلشوره حالت تهوع بهم  دست میده! تازه اونوقت می تونم آروم و قرار بگیرم و کارم رو تموم کنم.. یه کار دیگه دارم که باید هر چه زودتر انجامش بدم و اگر بگم هنوز هیچ کارش رو نکردم قبل از هر کسی خودم به حال مرگ میفتم.. پس بهتره اینی رو که نوشتم اول از همه خودم ندیده بگیرم!! فقط از کل کاری که باید انجام بشه یه طرح مه آلودی اون گوشه موشه های ذهنم دارم.. فقط همین.. حالا این تصاویر قشنگ کی می خواد آفتابی بشه و کی می خواد پیاده بشه الله اعلم !!! حالا ارائه کردنش به کنار!! امروز دیگه اونقدر میزم تو استارباکس شلوغ پلوغ بود و وسط ورقه ها و لپ تاپم گم شده بودم که یکی از این بچه های اونجا اومد و گفت  پس چرا دو سه روزه اینقدر به هم ریخته ای؟! براش یه کم توضیح دادم که در جواب گفت ولی به هر حال زندگی جالبیه! که بهش گفتم خوب آره ولی پر از استرسه..وقتی به عقب نگاه می کنی فقط قشنگیاش مونده برات ولی خدا می دونه که اون فشار ها در درون باهات چیکار کرده
but it is life anyway!
حرف خیلی بامزه ای زد که خیلی خوشم اومد.. گفت:

One of my friends always says that when it comes to stress, it's all shit, but with different smells
واقعا هم همینه!
سه شنبه باید تموم بشه.. چهارشنبه مسافرم!!