من' (من پریم)!!
امروز که تو خیابون منتظر تاکسی بودم نمی دونم چرا یه دفعه یاد اون دختر بچه ای افتادم که مامان و باباش با هم دعوا کرده بودن و مامانش داشت نصیحتش می کرد و می گفت که شاید مجبور بشه که برای همیشه از اون خونه بره و از اون جدا زندگی کنه.. باید دختر عاقلی باشه, الکی غصه نخوره, از خودش خووووب مواظبت کنه و دختر شجاعی باشه.. دخترک با التماس میگفت که نمی شه اون رو هم با خودش ببره؟ چون خیلی دلتنگ میشه. ولی مامانش جواب داد که نه اون باید تو همون خونه پیش پدرش بمونه! دخترک بغض آلود گفت که پس معلومه که دوسش نداره و دل اون تنگ نمی شه .. ولی مامانش گفت که از تموم دنیا براش عزیزتره و به اندازه ی ریگ های بیابون دوستش داره ولی اون پیش پدرش زندگی راحت تری می تونه داشته باشه و پدرش بهتر از اون می تونه مراقبت کنه.... دخترک متوجه شد ....... همون وسط خیابون یهو اشکام سرازیر شد!
همیشه کندن نشونه ی دوست نداشتن و نخواستن نیست.. بعضی وقت ها از دوست داشتن زیاد باید کند.. ولی چه سخت!
پ.ن. از غصه خوشم نمیاد, به همون اندازه که مار پونه رو دوست نداره!