پاره پاره
خیلی خیلی کوچیکتر که بودم کتابی داشتیم به اسم "پاره پاره".. مجموعه ای بود از صمد بهرنگی که هنوز هم قصه های آذربایجانش مونس تنهایی ها و خستگی های منه.. این اسم رو از صمد عزیز به عاریت گرفتم تاپاره پاره هایی از روزهای درگذرم رو در این جا به هم بدوزم..
ماهي سياه کوچولو گرمي سوزان آفتاب را در پشت خود حس مي کرد و لذت مي برد. آرام و خوش در سطح دريا شنا مي کرد و به خودش مي گفت:« مرگ خيلي آسان مي تواند الان به سراغ من بيايد ، اما من تا مي توانم زندگي کنم نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگر يک وقتي ناچار با مرگ روبرو شدم – که مي شوم – مهم نيست ، مهم اين است که زندگي يا مرگ من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد ...»
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۸۸ ساعت 2:30 توسط پاپوش
|