ویار

بعضی وقت ها اونقدر دلم چیز های عجیب و غریب می خواد که حد و حساب نداره. و این اصلا مربوط به سن و سال بنده, فصل , شرایط و یا موقعیت بخصوصی نمی شه.یادمه وقتی خیلی کوچیک بودم همیشه تا مامانم سرش رو از سجده ی دوم بر می داشت من سریع مهرش رو می قاپیدم و مثل موش شروع می کردم به جویدن. بوی مهر خیس شده هنوز تو مشاممه و همین الانم بدم نمیومد که این خاطره رو تازه اش کنم. بعد از ممنوع شدن اینکار توسط مامی خانوم ,هر وقت  هوس مهر خوردن به سرم میزد می دویدم پشت بوم و دهنم رو روی هره می ذاشتم و از بو و مزه ی خاک مست می شدم! وسط تابستون یک دفعه بوی لبوی دااااااغ تو دماغم می پیچید و حاضر بودم تمام پول توی جیبم رو بدم و یه لبو فروش پیدا کنم و یه تیکه لبو ازش بخرم. یا مثلا یادمه یه بار موقع رد شدن از خیابون یک دفعه هوس کرده بودم که در اون لحظه یه سیب قرمز سفت و درشت تو دستم باشه و من گازش بزنم. دوست داشتم در اون لحظه صدای خرچ خرچ کردنش رو زیر دندونام بشنوم, واز پخش شدن یکباره ی مزه اش رو تک تک پرزهای زبونم لذت ببرم.. یا مثلا تو ناف زعفرانیه, هوس کافه گلاسه ی قنادی فرانسه ی سر وصال رو می کردم و تا آخر زنگ مدهوش طعم اون ,در فکر این بودم که چه جوری جور کنم و تو تایم تعیین شده  یه سر خودم رو به سروصال برسونم  که خونه رسیدن هم دیر نشه!!وای که چه لذتی... البته بعضی وقتا که اصلا امکان دسترسی به چیزی که هوس کرده بودم نبود چشمام رو می بستم و تصور می کردم که در حال خوردنشم و جالب اینکه طعمش رو هم کاملا می تونستم احساس کنم .. یه گاز کیک شکلاتی و روش یه قلپ قهوه ترک...هنوز هم این قابلیت رو دارم و به کرات ازش استفاده می کنم..  سر همون سیب گاز زدن وسط خیابون با چشم بسته, داشتم می رفتم زیر ماشین که دوستان نجاتم دادن و ازم پرسیدن: "تو مطمئنی که حامله نیستی؟"!!!! من همین جا اعلام می کنم که ویار کردن به هیچوجه مخصوص خانم های باردار نیست و جالب اینکه بنده در طول نه ماه بارداری حتی یک بار هم هوس چیزی به سرم نزد!!

و البته این ویار فقط مختص خوردن نمی شه.. گاهی شدیدا دلم می خواد که یه کاری انجام بدم.. مثلا یهو دلم می خواد که صدای گربه در بیارم.. خوب در میارم. مامی جان بعضی موقع ها با نگرانی می پرسه: چه جوری میشی که یهو این صدا رو از خودت در میاری؟!! یادمه یه بار دلم خواسته بود برم رو خر پشتک بشینم و غروب آفتاب رو از اونجا تماشا کنم. نردبون گذاشتم و رفتم اون بالا. نشستم. به تمام محله مشرف بودم.. چه لذتی. مامی بیچاره خودش رو رسوند بالا و گفت :"ای وای اون بالا چیکار می کنی؟ الان کل محل می گن دختر فلانی رو خر پشتک بود!"!!! (ولی واقعا مهم بود؟!!!) یا مثلا تو مهمونی های خودمونی که باز دوستان خیلی سعی می کنن که با کلاس برقصن و اندازه ی قرهاشون کوچیک و بزرگ نشه من ممکنه دلم بخواد مدل آدم آهنی و یا مدل عقب افتاده ای برقصم... اصلا هم برام افت نداره که دهنم در اون لحظه کجه و یا دارم شل می زنم... در اون لحظه داره بهم خوش می گذره..چند روز پیش هم شدیدا دلم می خواست که یه لباس چین دار قرمز و مشکی تنم باشه بایه جفت کفش پاشنه پونزده سانتی و یه کانتری میوزیک دبش که من بتونم باهاش اسپانیولی برقصم.. عاشق این بودم که صدای تق تق پاشنه ی کفش ها رو در گام های سریع و پشت سر هم خودم رو یه کف چوبی بشنوم... واااااااااای...و الانم دلم می خواد خودم رو بکشم که به جای رسیدن به یه عالمه کاری که هوار شده روی سرم, نشستم دارم وبلاگ نویسی می کنم..واقعا که!!

امّا,

طعم دیگری دارد

 انتشار بازدم تو,

در تک تک ثانیه های تن من 

امّا...

کسالت

زندگی من امروز روی تخت گذشت! صبح که بیدار شدم اصلا دلم نخواست که پاشم و طبق معمول برم پشت میز بشینم و به کارام برسم. همه چی همین جا بود. لپ تاپم هم که پیشم بود. دوست داشتم که کلا با خودم باشم.ازSkype و Y.M  هم خودم رو قایم کردم. سرم درد می کرد. اول صبح یه بروفن نوش جان کردم که روزم خرابتر از اونی که بود نشه. سعی کردم کمی به کارای عقب افتاده ام برسم.. کمی رسیدم.. نه راضی کننده ,ولی در حد قابل قبول!! مثل شاگرد تنبلی که همیشه تک می گرفته و حالا 'ده' شده. در همین حد.. خودش کلی پیشرفته! یادم افتاد دوران دانشگاه تو اکیپی که من بودم یکیمون درسش خیلی ضعیف بود و همش واحد ها رو می افتاد و یا ناپلئونی پاس می کرد. یک ترم معدلش شد ۱۴ و پدرش به عنوان جایزه براش یه انگشتر زمرد خرید که اون رو هم تو کلاس تنیسی که می رفت گم کرد! حالا منم باید به فکر تعیین یه جایزه برای خودم باشم.. من همین جا و در همین لحظه قول میدم که اگر یک هفته زودتر از موعد, کارام رو آماده کنم و تحویل بدم برای خودم یه جایزه ی خوب بخرم!!! چطوره؟ سی و دو روز وقت دارم.

خلاصه که امروز من تموم شد و به شب رسید بدون اینکه روشنی هوا رو ببینم. پرده ها از دیشب کشیده مونده. حتی نیازی نیست که لباسم رو هم عوض کنم. لباس خوابم از دیشب به تنمه. الانم یه مارمولک خیلی کوچولو از یه سوراخی در اومد و بدو بدو نمی دونم کجا رفت. مهم نیست. یه همخونه. کسی نیست که ازش بترسه. شاید تازه حساب پشه هایی رو که بوس شب بخیر گرفتن از من رو فراموش نمی کنن رو هم برسه!! کار زیادی ندارم دیگه. یه مسواک فقط. بعدش؟ ...نمی دونم!

 

تولد یک پاپوش

چند سال پیشش رو ولش کنیم ولی در چنین روزی بنده با ده روز تاخیر به دنیا اومدم!  مامان بیچاره ام ده روز از درد به خودش می پیچیده و هر بار که میرفته دکتر جناب دکتر می فرمودند که "وقتش نیست ببریدش خونه. داره واسه شوهرش ناز می کنه"!!!!!!!!!!!!!!!! و خلاصه در یک نوزدهم یک ماه مهر مامان خانوم با حال وحشتناک به بیمارستان منتقل می شه و دکتر بخش میگه "سزارین". بند ناف دور گردن بچه پیچیده و جون مادر و بچه ,هر دو, در خطره!!! مادر بیچاره ی من به اتاق عمل منتقل می شه و شکمش از زیر ناف تا پایین به صورت عمودی قصابی میشه! خطی که تا همین امروز بد جوری به یادگار رو تنش مونده و نگاه کردن بهش هنوز هم براش ناراحت کننده است.

همیشه از روز قبل از تولدم سر به سرش میذارم و بهش میگم :بابا تو فردا باید بری زیر تیغ.. بیا استراحت کن.. و کلی مسخره بازی ... و همیشه هم روز تولدم رو بهش تبریک می گم. برای اون روز بزرگتری بوده تا برای من..همیشه برای پدر مادرا روز تولد بچه شون خیلی مهمه.. و خیلی بزرگ.. واقعا نمی دونم چرا اونا از قلم میفتن و کسی بهشون تبریک نمیگه!! خیلی از زندگیا به خاطر این تولدها عوض شده.. بعضیا بهتر شده بعضیا نه! بعضیا مجبور به یه عمر تحمل شدن و فدا کردن زندگی و بعضیا جدا شدن برای حفظ زندگی!

 امروز هم بهش زنگ زدم تا بهش تبریک بگم.. خلاصه که پای تلفن یک بگیر بگیر ببند ببندی بود که خدا میدونه ..من به اون تبریک بگو و اون به من...

به هر حال که من الان اینجام.. چه کسی خوشش بیاد و چه نیاد کاری از دست هیچکس ساخته نیست! خداوند یه گوشه ای از این دنیا رو هم  تصمیم گرفت که سهم من بکنه.. برای خودم کادو خریدم! یه جفت کفشی که خیلی دوستشون داشتم و کلی تا پریروز خودم رو کنترل کرده بودم که نخرمشون!! به عنوان کادو رفتم اوردمشون خونه و الان مال منن!!!

از اینکه منو به این دنیا اوردن ناراحت نیستم. خوشحالم. خوشحالم که می تونم ببینم..بشنوم..تجربه کنم.. دوست داشته باشم.. دوست داشته بشم.. لذت ببرم.. و حتی غصه بخورم. این نشون میده که من بی تفاوت نیستم..وخوبه که بی تفاوت نباشی. دیروز به فیلسوف زندگیم گفتم که دلم براش تنگ شده, گفت خیلی خوبه.. این نشونه ی خوبیه.. نشون میده که تو سالمی.. و خدا رو شکر می کنم که سالمم. واقعا همیشه خدا رو شکر می کنم..به خاطر تمام چیزهای خوبی که به من داده و حتی به خاطر سختی هایی که سر راه من قرار میده.. اون می دونه چیکار کنه. گاهی فکر می کنم که خودش دست و پنجه نرم کردن با زندگی رو تو همون ده روز بهم یاد داده..زنده موندم.. پس می تونم..من می تونم..پس توانایی دارم.. وخوبه که آدم هایی که می تونن, تو این دنیا باشن... پس تولدم مبارک!!!! ( این نوشابه رو به خاطر تولدم که تنهام و کسی نبود برام باز کنه واسه خودم باز کردم)

و آغاز من

طلوع آن جوانه ای است

 که هوا را از نایژک های تو به دریوزگی نشسته است...

پاپوش و مستراح های غیر وطنی!

از اولین باری که پام رو بیرون از مرز گذاشتم تا همین امروز اونقدر اتفاقات مستراحی برام افتاده که میشه ازش یه سفرنامه نوشت!! 

اولین اولین بار به صورت بسیار شیک تو یکی از شعب هتل هیلتون بودم. بعد از جابجا کردن وسایل رفتم برای قضای حاجت!! توالت طبق انتظار فرنگی بود. در نهایت ادب نشستم و دستم رو برای گرفتن شیلنگ دراز کردم.. شیلنگی در کار نبود!! اینطرف...اونطرف....اصلا!! بیده؟ اونم نبود!!لوله؟نخــــــــیر! تنها شیلنگ دوش حموم بود که فاصله اش خیلی زیاد بود. ولی چاره ای نبود!! در نهایت احتیاط و خونسردی و با کلاسی ( چون اولین بار بود که خارجکی می شدم) پاشدم و دوش رو برداشتم و...... البته دوش های مدرن با فشار آب تقویت شده در یک هتل پنج ستاره رو که حدس می زنید چطور آبفشانی می کنن!!!!! از فرداش کتری برقی توی اتاق برای ایفای نقش آفتابه به دستشوئی منتقل شد!

سفر بعدی یک هتل دیگه.... با آمادگی رفتم دستشوئی! همه جا رو بررسی کردم و لوله ی آبفشان رو در انتهای کاسه کشف کردم. نشستم و با پرستیژ تمام والو رو باز کردم... آب با چنان قدرتی از کاسه توالت بیرون زد که دیوار روبرو خیس شد اما بنده قطره ایش رو حس نکردم!!! برای حل این مشکل سعی کردم از درس شیرین هندسه در دوران شیرین تر راهنمایی و دبیرستان کمک بگیرم و زاویه ی نشستنم رو تغییر بدم.. مجبور شدم که قسمت رویی رو بالا بزنم و از اون به بعد تجسم کنم که توی یه تیوپ روی یه دریاچه نشستم!!

بار دیگه بنا به دلایلی مجبور شدم چند روزی رو منزل خانوم سوپروایزر بگذرونم.. آمپر رودربایستی بالا بود.اتاق دخترش رو داد به من. آخر شب برای اجرای برنامه جیش-مسواک-۰ (کسی برای بوس کردن نبود)- لالا رفتم دستشوئی...واااااااااااای .... نه شیلنگ.. نه لوله...نه بیده.....هیچی. تنها فکری که در لحظه به ذهنم خطور کرد این بود که دست های عزیزم رو کاسه کنم و با حالت نیم خیز از شیر دستشوئی آب بگیرم و .... فرداش بطری آبی رو که برای رفع تشنگی خریده بودم بعد از تموم شدن دور ننداختم. دوست من موند تا روز آخری که اونجا بودم.

چند روز پیش تو یکی از این مراکز خرید رفتم دستشوئی... هورااااااااااااا... توالت ایرانی.....جای شکر داشت .. با خوشحالی دست به کار شدم... حالا باز بیا و دنبال شیلنگ بگرد!!! توالت از نوع ایرانی مدرن بود!!پشتش یه لوله داشت که با باز کردن والو آب تا نا کجا پرتاب میشد!!! باز هم یه جوری با اوضاع کنار اومدم!

امروز تو باشگاه رفتم خدمت خلیفه.. بسیار شیک و مدرن .. خانوم مستخدم تازه از تی کشیدن فارغ شده بود.کاشی ها برق میزدن. دیگه بر حسب تجربه اول موقعیت سنجی کردم تا تصمیم بگیرم بشینم یا نشینم.انتهای کاسه توالت لوله رو دیدم. والو رو پیدا کردم و بازش کردم.. یک دفعه دیدم لوله حرکت کرد و جلو اومد و آب درست تا وسط کریدور دستشوئی پاشید!! دستشوئیش دیگه از نوع فوق مدرن بود و لوله اشadjustable!! به اینهمه خلاقیت آفرین گفتم وبا نهایت شرمندگی از بانی شدن زحمت دوباره واسه خانوم مستخدم یواشکی از دستشوئی زدم بیرون!!

پ.ن.۱. این پست رو جهت اطلاع رسانی نوشتم. خاطره ای که تجربه است. بزرگترا گفتن "سعی کن از تجربیات دیگران استفاده کنی به جای اینکه خودت تجربه بشی". پس این تجربه تقدیم به همه ی اونایی که این پست رو می خونن.

 پ.ن.۲. در صورت کشف مدل های جدید مستراح سریعا اطلاع رسانی صورت خواهد گرفت. 

پ.ن.۳. گلاب به روی هممون.

 

یک خانواده ی غیر عجیب!

برای شام مهمون داشتم. یکی از دوستان به همراه خانواده و مهمونی که داشتن.. بعد از ظهر رسیدن. اولین چیزی که از من خواستن این بود که اگه می شه صدای موزیک رو کم کنم.. کردم.. طبق روال پذیرایی شدن و کمی به گفتگو گذشت.. دور و بر ساعت هفت من پاشدم که آب برنج رو بذارم.. و خوب شد که اینکارو کردم چون ساعت هفت و نیم گفتن که نیم ساعت دیگه باید غذای بچه رو بدن.. برنامه ی من برای دادن شام ساعت نه بود البته.. ولی گفتم اگه یک ربع دیگه وقت بدین همه با هم می تونیم شام بخوریم..خوردیم..بعد از شام حرف از چهره های موسیقی شد. از فوت پرویز مشکاتیان شروع شد و نوبت به محسن نامجوی عزیز من هم رسید. خانوم گفت که اصلا از نامجو خوشم نمیاد.. که چی بشه یک دفعه وسط آهنگ داد میزنه.. گذشت.. دسر سرو شد.. خانوم تقریبا هر بیست دقیقه یکبار یکی دو لیوان آب می خورد.. لبریز... تگری... ساعت ده که گذشت دونه دونه رفتن تو اتاقی که وسایلشون بود و با مسواک بیرون اومدن.. فهمیدم که وقت جیش-مسواک-بوس- لالا رسیده.. جاهاشون رو مشخص کردم.. شب بخیر گفتن و خوابیدن.

من عاشق موسیقی ام..بسته به حال و موقعیتم از هر نوع موسیقی ای می تونم لذت ببرم.موسیقی به من انرژی میده.در تمام مدت روز باید صدای موسیقی باشه.. در لحظات مهم-مثل یه کم قبل که یه ایمیل مهم از یه شخص خیلی مهم رو داشتم می خوندم- که نیاز به تمرکز و دقت دارم قطعش می کنم. بعد ادامه اش... صداش باید به حد کافی بلند باشه.. نه خیلی زیاد.. ولی به حدی که بتونم تاثیر نت ها رو در روحم احساس کنم.. بعضی آهنگها بلندتر و بعضی ها در حد کافی و بعضی ها تا آخرین درجه ای که دستگاه پخش کششش (یاد کشتم شپش شپش کش شش پا را افتادم!)رو داره.

 معمولا برنامه ی شام برام مهم نیست. بیشتر دوست دارم یه لیوان شیر ,یایه فنجون قهوه با کیک یا بیسکوئیت بخورم.

 از وقتی محسن نامجو مطرح شد یکی از عزیزترین آدمای زندگی من شده. صداش, آهنگهاش, مصاحبه هاش, بدعتش در موسیقی,بی پرواییش در انتخاب و گفتن شعر آهنگهاش و شجاعتش در ادای کلمات شعرش, داد زدن هاش و تولید کردن صداهای مختلف از اون حنجره ی نازنینش که واقعا فتبارک الله داره منو بدون اغراق تو ابرها می بره. اتفاقا اون آهنگهایی که توشون یکهو با تمام حس و قدرت داد میزنه در زمره آهنگهایین که دوست دارم با آخرین ولوم  گوششون کنم.

من اصلا آب نمی خورم!! خیلی کم. تازگیها به زور. اگه در روزمره گی هام مشغول باشم که اصلا یادم نمیفته که باید آبی هم خورد. الان هم که شدیدا در تلاشم که به خودم یاد بدم آب خوبه, به بهه, مفیده و لازمه , بهیچوجه آب تگری نمی تونم بخورم حتی اگر از گرما در حال له له زدن باشم!

الان ساعت به وقت من از دو بعد از نیمه شب هم گذشته.. خوابم نمی یاد..اصلا دوست ندارم که خوابم بیاد.. دوست دارم از شبم, از آرامش و سکونی که درش هست لذت ببرم.. دوست دارم وقتی از پنجره نگاه می کنم آسمون سورمه ای رنگ شب رو ببینم. دوست دارم روی تختم بشینم , آباژور بغل تخت رو روشن کنم و تو روشنایی رنگ پریده ی اتاق بشینم, فکر کنم, با موهام بازی کنم ,کتاب بخونم و اونقدر بخونم تا پلک هام جوابم کنن. شب و سکوتش دلهره ای رو تو دل من میریزه که من عاشقشم..

 

مردی از جنس حسین آقا سبزی فروش!

روزی که این آپارتمان رو تحویل گرفتم قاعدتا یه سری نواقص داشت که از آقای صاحبخونه ی عزیز در خواست کردم که برطرفشون کنه. در عین حال ازش خواهش کردم کسی رو  بفرسته که بتونه در نصب به قول یه نفر شنگول و منگول هام به در و دیوار  کمکم کنه. چند روز بعد یه آقای چینی به عنوان نماینده ی صاحبخونه اومد. تا وارد شد سراپای بنده رو وراندازی کرد و دستش رو جهت مصافحه دراز کرد! در تمام مدتی هم که اینجا بود حسابی از خجالت چشماش در اومد و بنده رو بی نصیب نذاشت!!  دفعه ی بعدی که سر و کله اش پیدا شد قبل از باز کردن در مجبور شدم با حالت دو شلوار گرمکنی رو که دم دستم بود زیر پیراهن چین و واچین تنم به پا بکشم و در نهایت خوش تیپی زمانی که ایشون مشرّف بودن رو سر کنم. با هر دفعه رد شدن از جلوی آینه, طبق معمول توی دلم از خنده روده بر می شدم!! و برای اینکه سناریوی خوش تیپیم کامل بشه بعد از رفتن این آقا جلوی همون آینه ی دم در وایسادم و برای خودم " سکینه دایی قیزی نای نای" خوندم و رقصیدم!!! امروز باز این آقا پیداش شد!!البته همراه پسر صاحبخونه که شبیه  اعضای تیم کارتون فوتبالست هاست و کلی مثل پدرش نازنینه  و من  هم کلی دوسش دارم. تا چشمم از لای در به جمالش روشن شد در کمال ادب یه Excuse me for a second گفتم و رفتم یه بلوز روی پیرهنم که بدون آستین بود پوشیدم و اومدم . سقف دستشویی طبقه ی پایین آب میده و این آقا تشخیص پاتولوژیکشون این بود که لوله ترکیده و باید کل کف دستشویی کنده بشه و سه چهار روز هم کار داره!!!!!!در حین بحثشون که به زبون مادری خودشون انجام می شد بنده مجبور شدم که تحت لوای نگاه های برادرانه اش(انشالله)  هی دونه دونه دکمه های بلوزی که روی پیرهنم پوشیده بودم  رو هم ببندم !!!!!!!خلاصه که متوجه شدم این آقا به هیچوجه نمی خواد چهار روز دستمزد و البته  همجواری با بنده رو از دست بده!!!سکوت جایز نبود . با جدیت و با عزم راسخ نظر کارشناسانه ام رو بهشون ابلاغ کردم که: " بابا این شلنگ دو ماهه که داره چکه می کنه و شما هم که  تلفن جواب نمیدین. اول این شلنگ رو درست کنین که کار یه ساعته بعد اگه نشد اون وقت اقدام به کند و کاو کنین"! بعد از اصرارزیاد و به لطف پروردگار متعال و دعاهای مامانم که همیشه منو از گزند حوادث به حضرت حق می سپاره آقای چینی رضایت داد! بعد از رفتنشون من باز تو آینه یکی از خوش تیپ ترین لیدی های دنیا رو دیدم!

بعد که نشسته بودم یاد حسین آقا سبزی فروش افتادم که باید پول رو از بالا تو دستش می نداختی و حواست بود که دستت رو با پول قاپ نزنه.. و یاد فلان آقای راننده تاکسی که بعد از دیدن یه چشمه ازش موقع پیاده شدن مجبور شدم اسکناس رو از گوشه اش بگیرم و بقیه ی پول رو هم از سر صدقه بهش ببخشم... یاد آقای فلانی افتادم که مدیر داخلی شرکتی بود که من چند ماهی چندین سال قبل اونجا کار می کردم و همیشه باید حواسم می بود که این آقا وقتی داره از کنار من رد می شه با ویراژ جا خالی بدم.. و از سربازان عزیزی یاد کنم که تو میدون انقلاب دنبال شکار بودن و متلک باکلاسشون  " ببین , عروس مادرم می شی؟" بود و ..... و خلاصه که عالمی دارن این طفلکی ها..

کاش می فهمیدن که دوزار جنتلمن بودن چقدر می ارزه!!

  

دخملکی که خودش را گم می کرد

یکی بود یکی نبود. یه دخملکی بود که با اینکه بود بعضی وقتا نبود! دخملک اصلا نمی دونست چی می خوادو دنبال چیه.. به خاطر همین هی راه می افتاد این ور اونور, همه جا سرک می کشید.. همه اونو می دیدن ولی اون خودش رو نمی دید.. اینجوری بود که با اینکه بود,نبود. دخملک با اینکه خودش گم شده بود ولی یه گمشده هم داشت.. و با اینکه گمشده اش رو پیدا کرده بود ولی اونم پیشش نبود..بنابراین کار دخملک فقط این شده بود که بگرده.. بگرده.. و باز هم بگرده. شباش روز بود و روزاش هم روز.. وقتی خواب بود بیدار بود و وقت بیداری هم که باید بیدار می بود.. دخملک راهی رو رفته بود که بتونه خودش رو گم کنه تا شاید پیدا بشه ولی سر در گم شده بود.. نمی دونست که می تونه یا نمی تونه. فقط از چیزی که مطمئن بود این بود که باید بتونه. پس باز پارو می زد. آخه تو قایق دخملک فقط خودش ننشسته بود. چندتایی هم مسافر داشت که مطمئن, به انتظار رسیدن بودن و اصلا از ذهنشون هم نمی گذشت که دخملک ممکنه خسته هم بشه. آخه واسه اونا هیشکی پیداتر از دخملک نبود. پس دخملک باز هم می رفت. هی گم می شد و هی خودش رو پیدا می کرد و تا پیدا می شد نمی دونم چی می شد که باز گم می شد.. وقتی تنها می شد دلش می گرفت و وقتی با تن ها بود جای گمشده اش اونقدر خالی بود که باز دلش وا نمی شد..اصلا انگار دخملک تو یه دنیای برعکس داشت زندگی می کرد. می خندید ولی غصه داشت. غصه می خورد ولی می خندید . دلش شور می زد, باز هم می خندید. وقتی هم گریه می کرد وسطش از اینکه داره اینجوری گریه می کنه باز هم خنده اش می گرفت. اصلا اینجوری شده بود که همه فکر می کردن که دخملک تو یه دنیای برعکس زندگی نمی کنه .تو این دنیای برعکس ,کارای دخملک هم برعکس شده بود. اونایی رو که خیلی دوست نداشت دلش نمیومد که دلشون رو بشکنه و اونایی رو که دوست داشت دلشون رو می شکست و بعد اونقدر همه چی براش تاریک می شد که تو سیاهی ها گم می شد و نمی تونست خودش رو پیدا کنه.. قصه ی دخملک انگار تمومی نداشت به خاطر همین کلاغه به خونه اش رسید ولی قصه ی دخملک به سر نرسید..

چه غایبند دستان کیمیاگر تو

که بر پیکره ی روح گمشده ام

لعاب هست بودن بنشانند..

خروارخروار آرامش

چند روزی رو تو یه جزیره گذروندم.. درست کنار دریا.. از اول صبح تا وقت خواب دریا با من بود و من با دریا.. تجربه ی جالبی بود. نو بود.. و لذتبخش.جایی که فقط می تونستی به چیزهای خوب فکر کنی و از سادگی خالصی که در طبیعته لذت ببری.. پوست بندازی و دوباره بچه بشی.. و بعد شروع کنی به سوال و جواب های کودکانه و تجربه کردن چیزهایی که فرصتش نبوده و یا اگر بوده اونقدر مشغول بودی که از کنارشون گذشتی... من تنها نبودم.. ساحل پربود از بچه هایی که فقط موهاشون سفید شده بود و روی صورت هاشون چین و چروک دیده میشد.. همه در حال بازی بودیم.

تجربه کردم.. قدم زدن با پای برهنه روی ساحل رو.. نه مثل همیشه.. حس کردن تک تک ماسه هایی که به کف پاهام چسبیده بودن.. قدم زدن به سمت دریایی که با شیطنت منتظر بودم پاهای تفتیده ی منو خیس و خنک کنن.. دیدن موجهای کوچولویی که بی توجه به گم شدنشون وسط ماسه ها به طرفشون می دویدن ...و حس کردن موجهای بزرگی که با شدت به تنت می کوبیدن و بهت این فرصت رو می دادن که دریا رو مزمزه کنی و فکر کنی که : "راستی اشکم شورتره یا دریا؟" .لب ساحل بایستی و حس کنی سرگیجه ای رو که وقتی آب ,ماسه های زیر پات رو می شوره و می بره چطوری دلت یهو میریزه.. و حس کنی که وقتی میگن فلانی زیر پای رفیقش رو خالی کرد یعنی چی.. و وقتی موجهای گنده روی سرت می ریزن و تو با اینکه پاهات هنوز روی زمینه  کله ملق میشی و نفست قطع میشه میفهمی که واقعا وقتی آب از سر گذشت  چه یه وجب چه هزار وجب.... 

شب هاش هم خاطره شد.. با تریا ی دنجی که گروه سه نفره ی موسیقی هر شب آهنگ های قدیمی می خوندن و زوج های قدیمی رو  سر وجد می اوردن وبه یاد قبل ها به رقص وا می داشتن.. چقدر همه چی زود گذشته بود.. من غرق لحظاتشون بودم...به زندگی اون گروه دوست داشتنی موسیقی هم فکر می کردم.. به اینکه هر شب باید از ساعت هشت تا دوازده سر کارشون باشن و بزنن.. یه دختر جوون,یه پسر جوون تر,و آقای مسنی که لحظات آنتراک رو با سیگار و قهوه ی تلخ می گذروند.. هر شب.. مهم نبود که گرفتار بودن.. غم داشتن .. یا خوش بودن!! هر شب باید می زدن و می خوندن.. چه سخت!!

خوش گذشت.. خیلی خوش گذشت.. خیلی ها بودن که دوست داشتم این لحظات از آن اونها هم باشه.. فضا پر بود از عشق و خروار خروار آرامش.. جای همه خالی..

 

و  تویی که 

همچون باران های استوا 

 هر لحظه

               بی امان

                             بر روح من باریدی...

ماه من

مهر شروع شد.. در تمام سالهای بعد از کلاس اول دبستان, مهر برای من حال و هوای دیگه ای داشته. شروع پاییز بوی خوب کلاس رو در شامه ی من زنده می کنه , بوی نیمکت هایی که نم کشیدن و یادگاری های بچه های قدیمی همراه با تیکه های چوبشون در حال کنده شدنن. دیوارهایی که پر از شعرهای عاشقانه و تقلبه..و بچه هایی که همیشه اول سال تصمیم دارن که خوب درس بخونن.. دفتر هاشون خوش خط و خط کشی شده باشه و نمره ی انضباطشون بیست!!

مهر برای من یک زندگی دوباره اس و مرور کلی خاطرات قدیمی با درجا زدن در بعضی قسمت ها.. خاطراتی که اونقدر زنده اس که هنوز می تونه به سادگی اشک منو سرازیر کنه ویا تا سرحد سکسکه و دل درد منو به خنده بندازه.. 

مهر برای من کفشهای چرمی قهوه ای جفت شده کنار کیف صندوقی همرنگیه که توش یه دفترو چند مداد و پاکنه که همگی پایین روپوش سورمه ای کوتاه من با اون جیب های قشنگ چارخونه و جوراب شلواری سفید رنگ منتظر بودن که برای اولین بار کلاس و درس و معلم رو تجربه کنن.

مهر برای من خانوم مهرابی,خانوم طراوتی,خانوم میلادی,خانوم گنجعلی زاده,خانوم رنج اندیش و دهها معلم دیگه اییه که هنوز خالصانه دوستشون دارم.

مهر برای من ارمغان زندگی دوباره اس. تنفس ترنم شعرهای شیون بایک صدای  خواب آلود و بم در کله ی صبح, سفر به زندگی سلمان,پرواز با Ravonبه ناکجاآباد,  چشیدن طعم به ژاپنی در اوج لحظات کلاس و حس کردن درد بچه هایی که راز بقای بزرگترها بودند. مهر برای من انتظار لحظات طی کردن مسیر تا مینی بوس های تجریش و تجربه کردن لذت غریب فشردن گرمترین دستهاییه که منو تا اوج خلسه می بردن.

مهر کلید ورود به تمام روزهاییه که سایه شون تا آخرین لحظات زندگی در ذهن موندگاره. لحظاتی که هنوز در زندگی من در جریانن.. 

مهر ماه منه. ماه دوست داشتنی من..

تاکسی

از موقعی که اومدم شاید بیشترین کسانی که باهاشون در ارتباط بودم راننده تاکسی ها بودند. کلی اطلاعات بهم دادن و البته اطلاعات هم گرفتن! در روزهای  داغتر سیاست از وضعیت مملکت پرسیدن و البته سوالات شخصی هم کم نبوده.. اینکه اهل کدوم کشورم.. اینجا در چه کارم..مزدوجم یا خیر...اگه بله چند تا بچه دارم... نظرم راجع به کشورشون و مردمشون چیه و الی آخر....

بعضی هاشون برام جالبترن.. مثلا وقتی گله می کنم که فلان تاکسی قبول نکرد که طبق تاکسیمتر منو به مقصد برسونه بعضی ها تشویقم می کنن که به شکایات تاکسیرانی زنگ بزنم و شماره ماشینشون رو بدم و حتما حتما یادم نره این کارو کنم.. و بعضی دیگه کار همکارشون رو توجیه می کنن که مثلا خانواده ی پر جمعیت و نون در اوردن و خرج زندگی دادن و باز الی آخر باعث این کارشون می شه.

امروز آقای راننده تاکسی آقایی بود که با همه ی قبلی ها فرق داشت. انگلیسی رو سلیس حرف میزد.لباسش مرتب بود. پیراهن سفید اتو شده با یه شلوار جین.. یه ساعت خوب و موهایی که به دقت شونه خورده و ژل زده شده بود!!! طبق معمول سر صحبت باز شد.. ۸ماه بود که از استرالیا اومده بود.. ۴ ماه بود که تاکسی گرفته بود.. رشته ی تحصیلیش Law & Management بوده و به صورت غیر آکادمیک IT کار کرده بود. مادرش اهل انگلیس و پدرش مالایی بوده ولی در استرالیا به دنیا اومده و همونجا زندگی می کردن. تو یه شرکت آمریکایی کار می کرده.. دو تا اتفاق عمده در زندگیش افتاده بود.. اول زنش ازش طلاق خواسته بود تا با یه آدم پولدار ازدواج کنه که اینکارو کرده بود و دیگه اینکه کارش رو از دست داده بود.. برای گذران زندگی کوچ کرده بود اینجا.. البته با پسرش که می گفت عاشقانه دوستش داره و دیروز تولدش بوده.. تولد ۷ سالگیش.. سریعترین کاری که پول روزانه به دستش می تونسته برسونه رانندگی تاکسی بوده تا بتونه خرج زندگی و پرستار بچه اش رو در بیاره. سی و شیش ساله بود.. ولی چقدر اتفاق تو زندگیش داشت و چقدر مسئولیت و چقدر حرف برای گفتن...

این پست رو بخاطر Bob و به خاطر تمام بچه های درس خونده ای نوشتم که برای گذران زندگیشون مجبور شدن که تن به کار دیگه ای جدا از رشته ی تحصیلیشون  بدن. کاری که جایگاه خودش رو داره ولی برای اونا پایین تر از اونیه که استحقاقش رو دارن.. از صمیم قلب براشون اونی رو آرزو می کنم که درخور شان و شخصیتشونه..