ویار
بعضی وقت ها اونقدر دلم چیز های عجیب و غریب می خواد که حد و حساب نداره. و این اصلا مربوط به سن و سال بنده, فصل , شرایط و یا موقعیت بخصوصی نمی شه.یادمه وقتی خیلی کوچیک بودم همیشه تا مامانم سرش رو از سجده ی دوم بر می داشت من سریع مهرش رو می قاپیدم و مثل موش شروع می کردم به جویدن. بوی مهر خیس شده هنوز تو مشاممه و همین الانم بدم نمیومد که این خاطره رو تازه اش کنم. بعد از ممنوع شدن اینکار توسط مامی خانوم ,هر وقت هوس مهر خوردن به سرم میزد می دویدم پشت بوم و دهنم رو روی هره می ذاشتم و از بو و مزه ی خاک مست می شدم! وسط تابستون یک دفعه بوی لبوی دااااااغ تو دماغم می پیچید و حاضر بودم تمام پول توی جیبم رو بدم و یه لبو فروش پیدا کنم و یه تیکه لبو ازش بخرم. یا مثلا یادمه یه بار موقع رد شدن از خیابون یک دفعه هوس کرده بودم که در اون لحظه یه سیب قرمز سفت و درشت تو دستم باشه و من گازش بزنم. دوست داشتم در اون لحظه صدای خرچ خرچ کردنش رو زیر دندونام بشنوم, واز پخش شدن یکباره ی مزه اش رو تک تک پرزهای زبونم لذت ببرم.. یا مثلا تو ناف زعفرانیه, هوس کافه گلاسه ی قنادی فرانسه ی سر وصال رو می کردم و تا آخر زنگ مدهوش طعم اون ,در فکر این بودم که چه جوری جور کنم و تو تایم تعیین شده یه سر خودم رو به سروصال برسونم که خونه رسیدن هم دیر نشه!!وای که چه لذتی... البته بعضی وقتا که اصلا امکان دسترسی به چیزی که هوس کرده بودم نبود چشمام رو می بستم و تصور می کردم که در حال خوردنشم و جالب اینکه طعمش رو هم کاملا می تونستم احساس کنم .. یه گاز کیک شکلاتی و روش یه قلپ قهوه ترک...هنوز هم این قابلیت رو دارم و به کرات ازش استفاده می کنم.. سر همون سیب گاز زدن وسط خیابون با چشم بسته, داشتم می رفتم زیر ماشین که دوستان نجاتم دادن و ازم پرسیدن: "تو مطمئنی که حامله نیستی؟"!!!! من همین جا اعلام می کنم که ویار کردن به هیچوجه مخصوص خانم های باردار نیست و جالب اینکه بنده در طول نه ماه بارداری حتی یک بار هم هوس چیزی به سرم نزد!!
و البته این ویار فقط مختص خوردن نمی شه.. گاهی شدیدا دلم می خواد که یه کاری انجام بدم.. مثلا یهو دلم می خواد که صدای گربه در بیارم.. خوب در میارم. مامی جان بعضی موقع ها با نگرانی می پرسه: چه جوری میشی که یهو این صدا رو از خودت در میاری؟!! یادمه یه بار دلم خواسته بود برم رو خر پشتک بشینم و غروب آفتاب رو از اونجا تماشا کنم. نردبون گذاشتم و رفتم اون بالا. نشستم. به تمام محله مشرف بودم.. چه لذتی. مامی بیچاره خودش رو رسوند بالا و گفت :"ای وای اون بالا چیکار می کنی؟ الان کل محل می گن دختر فلانی رو خر پشتک بود!"!!! (ولی واقعا مهم بود؟!!!) یا مثلا تو مهمونی های خودمونی که باز دوستان خیلی سعی می کنن که با کلاس برقصن و اندازه ی قرهاشون کوچیک و بزرگ نشه من ممکنه دلم بخواد مدل آدم آهنی و یا مدل عقب افتاده ای برقصم... اصلا هم برام افت نداره که دهنم در اون لحظه کجه و یا دارم شل می زنم... در اون لحظه داره بهم خوش می گذره..چند روز پیش هم شدیدا دلم می خواست که یه لباس چین دار قرمز و مشکی تنم باشه بایه جفت کفش پاشنه پونزده سانتی و یه کانتری میوزیک دبش که من بتونم باهاش اسپانیولی برقصم.. عاشق این بودم که صدای تق تق پاشنه ی کفش ها رو در گام های سریع و پشت سر هم خودم رو یه کف چوبی بشنوم... واااااااااای...و الانم دلم می خواد خودم رو بکشم که به جای رسیدن به یه عالمه کاری که هوار شده روی سرم, نشستم دارم وبلاگ نویسی می کنم..واقعا که!!
امّا,
طعم دیگری دارد
انتشار بازدم تو,
در تک تک ثانیه های تن من
امّا...