تاکسی
از موقعی که اومدم شاید بیشترین کسانی که باهاشون در ارتباط بودم راننده تاکسی ها بودند. کلی اطلاعات بهم دادن و البته اطلاعات هم گرفتن! در روزهای داغتر سیاست از وضعیت مملکت پرسیدن و البته سوالات شخصی هم کم نبوده.. اینکه اهل کدوم کشورم.. اینجا در چه کارم..مزدوجم یا خیر...اگه بله چند تا بچه دارم... نظرم راجع به کشورشون و مردمشون چیه و الی آخر....
بعضی هاشون برام جالبترن.. مثلا وقتی گله می کنم که فلان تاکسی قبول نکرد که طبق تاکسیمتر منو به مقصد برسونه بعضی ها تشویقم می کنن که به شکایات تاکسیرانی زنگ بزنم و شماره ماشینشون رو بدم و حتما حتما یادم نره این کارو کنم.. و بعضی دیگه کار همکارشون رو توجیه می کنن که مثلا خانواده ی پر جمعیت و نون در اوردن و خرج زندگی دادن و باز الی آخر باعث این کارشون می شه.
امروز آقای راننده تاکسی آقایی بود که با همه ی قبلی ها فرق داشت. انگلیسی رو سلیس حرف میزد.لباسش مرتب بود. پیراهن سفید اتو شده با یه شلوار جین.. یه ساعت خوب و موهایی که به دقت شونه خورده و ژل زده شده بود!!! طبق معمول سر صحبت باز شد.. ۸ماه بود که از استرالیا اومده بود.. ۴ ماه بود که تاکسی گرفته بود.. رشته ی تحصیلیش Law & Management بوده و به صورت غیر آکادمیک IT کار کرده بود. مادرش اهل انگلیس و پدرش مالایی بوده ولی در استرالیا به دنیا اومده و همونجا زندگی می کردن. تو یه شرکت آمریکایی کار می کرده.. دو تا اتفاق عمده در زندگیش افتاده بود.. اول زنش ازش طلاق خواسته بود تا با یه آدم پولدار ازدواج کنه که اینکارو کرده بود و دیگه اینکه کارش رو از دست داده بود.. برای گذران زندگی کوچ کرده بود اینجا.. البته با پسرش که می گفت عاشقانه دوستش داره و دیروز تولدش بوده.. تولد ۷ سالگیش.. سریعترین کاری که پول روزانه به دستش می تونسته برسونه رانندگی تاکسی بوده تا بتونه خرج زندگی و پرستار بچه اش رو در بیاره. سی و شیش ساله بود.. ولی چقدر اتفاق تو زندگیش داشت و چقدر مسئولیت و چقدر حرف برای گفتن...
این پست رو بخاطر Bob و به خاطر تمام بچه های درس خونده ای نوشتم که برای گذران زندگیشون مجبور شدن که تن به کار دیگه ای جدا از رشته ی تحصیلیشون بدن. کاری که جایگاه خودش رو داره ولی برای اونا پایین تر از اونیه که استحقاقش رو دارن.. از صمیم قلب براشون اونی رو آرزو می کنم که درخور شان و شخصیتشونه..