روزی که این آپارتمان رو تحویل گرفتم قاعدتا یه سری نواقص داشت که از آقای صاحبخونه ی عزیز در خواست کردم که برطرفشون کنه. در عین حال ازش خواهش کردم کسی رو  بفرسته که بتونه در نصب به قول یه نفر شنگول و منگول هام به در و دیوار  کمکم کنه. چند روز بعد یه آقای چینی به عنوان نماینده ی صاحبخونه اومد. تا وارد شد سراپای بنده رو وراندازی کرد و دستش رو جهت مصافحه دراز کرد! در تمام مدتی هم که اینجا بود حسابی از خجالت چشماش در اومد و بنده رو بی نصیب نذاشت!!  دفعه ی بعدی که سر و کله اش پیدا شد قبل از باز کردن در مجبور شدم با حالت دو شلوار گرمکنی رو که دم دستم بود زیر پیراهن چین و واچین تنم به پا بکشم و در نهایت خوش تیپی زمانی که ایشون مشرّف بودن رو سر کنم. با هر دفعه رد شدن از جلوی آینه, طبق معمول توی دلم از خنده روده بر می شدم!! و برای اینکه سناریوی خوش تیپیم کامل بشه بعد از رفتن این آقا جلوی همون آینه ی دم در وایسادم و برای خودم " سکینه دایی قیزی نای نای" خوندم و رقصیدم!!! امروز باز این آقا پیداش شد!!البته همراه پسر صاحبخونه که شبیه  اعضای تیم کارتون فوتبالست هاست و کلی مثل پدرش نازنینه  و من  هم کلی دوسش دارم. تا چشمم از لای در به جمالش روشن شد در کمال ادب یه Excuse me for a second گفتم و رفتم یه بلوز روی پیرهنم که بدون آستین بود پوشیدم و اومدم . سقف دستشویی طبقه ی پایین آب میده و این آقا تشخیص پاتولوژیکشون این بود که لوله ترکیده و باید کل کف دستشویی کنده بشه و سه چهار روز هم کار داره!!!!!!در حین بحثشون که به زبون مادری خودشون انجام می شد بنده مجبور شدم که تحت لوای نگاه های برادرانه اش(انشالله)  هی دونه دونه دکمه های بلوزی که روی پیرهنم پوشیده بودم  رو هم ببندم !!!!!!!خلاصه که متوجه شدم این آقا به هیچوجه نمی خواد چهار روز دستمزد و البته  همجواری با بنده رو از دست بده!!!سکوت جایز نبود . با جدیت و با عزم راسخ نظر کارشناسانه ام رو بهشون ابلاغ کردم که: " بابا این شلنگ دو ماهه که داره چکه می کنه و شما هم که  تلفن جواب نمیدین. اول این شلنگ رو درست کنین که کار یه ساعته بعد اگه نشد اون وقت اقدام به کند و کاو کنین"! بعد از اصرارزیاد و به لطف پروردگار متعال و دعاهای مامانم که همیشه منو از گزند حوادث به حضرت حق می سپاره آقای چینی رضایت داد! بعد از رفتنشون من باز تو آینه یکی از خوش تیپ ترین لیدی های دنیا رو دیدم!

بعد که نشسته بودم یاد حسین آقا سبزی فروش افتادم که باید پول رو از بالا تو دستش می نداختی و حواست بود که دستت رو با پول قاپ نزنه.. و یاد فلان آقای راننده تاکسی که بعد از دیدن یه چشمه ازش موقع پیاده شدن مجبور شدم اسکناس رو از گوشه اش بگیرم و بقیه ی پول رو هم از سر صدقه بهش ببخشم... یاد آقای فلانی افتادم که مدیر داخلی شرکتی بود که من چند ماهی چندین سال قبل اونجا کار می کردم و همیشه باید حواسم می بود که این آقا وقتی داره از کنار من رد می شه با ویراژ جا خالی بدم.. و از سربازان عزیزی یاد کنم که تو میدون انقلاب دنبال شکار بودن و متلک باکلاسشون  " ببین , عروس مادرم می شی؟" بود و ..... و خلاصه که عالمی دارن این طفلکی ها..

کاش می فهمیدن که دوزار جنتلمن بودن چقدر می ارزه!!