یک خانواده ی غیر عجیب!
برای شام مهمون داشتم. یکی از دوستان به همراه خانواده و مهمونی که داشتن.. بعد از ظهر رسیدن. اولین چیزی که از من خواستن این بود که اگه می شه صدای موزیک رو کم کنم.. کردم.. طبق روال پذیرایی شدن و کمی به گفتگو گذشت.. دور و بر ساعت هفت من پاشدم که آب برنج رو بذارم.. و خوب شد که اینکارو کردم چون ساعت هفت و نیم گفتن که نیم ساعت دیگه باید غذای بچه رو بدن.. برنامه ی من برای دادن شام ساعت نه بود البته.. ولی گفتم اگه یک ربع دیگه وقت بدین همه با هم می تونیم شام بخوریم..خوردیم..بعد از شام حرف از چهره های موسیقی شد. از فوت پرویز مشکاتیان شروع شد و نوبت به محسن نامجوی عزیز من هم رسید. خانوم گفت که اصلا از نامجو خوشم نمیاد.. که چی بشه یک دفعه وسط آهنگ داد میزنه.. گذشت.. دسر سرو شد.. خانوم تقریبا هر بیست دقیقه یکبار یکی دو لیوان آب می خورد.. لبریز... تگری... ساعت ده که گذشت دونه دونه رفتن تو اتاقی که وسایلشون بود و با مسواک بیرون اومدن.. فهمیدم که وقت جیش-مسواک-بوس- لالا رسیده.. جاهاشون رو مشخص کردم.. شب بخیر گفتن و خوابیدن.
من عاشق موسیقی ام..بسته به حال و موقعیتم از هر نوع موسیقی ای می تونم لذت ببرم.موسیقی به من انرژی میده.در تمام مدت روز باید صدای موسیقی باشه.. در لحظات مهم-مثل یه کم قبل که یه ایمیل مهم از یه شخص خیلی مهم رو داشتم می خوندم- که نیاز به تمرکز و دقت دارم قطعش می کنم. بعد ادامه اش... صداش باید به حد کافی بلند باشه.. نه خیلی زیاد.. ولی به حدی که بتونم تاثیر نت ها رو در روحم احساس کنم.. بعضی آهنگها بلندتر و بعضی ها در حد کافی و بعضی ها تا آخرین درجه ای که دستگاه پخش کششش (یاد کشتم شپش شپش کش شش پا را افتادم!)رو داره.
معمولا برنامه ی شام برام مهم نیست. بیشتر دوست دارم یه لیوان شیر ,یایه فنجون قهوه با کیک یا بیسکوئیت بخورم.
از وقتی محسن نامجو مطرح شد یکی از عزیزترین آدمای زندگی من شده. صداش, آهنگهاش, مصاحبه هاش, بدعتش در موسیقی,بی پرواییش در انتخاب و گفتن شعر آهنگهاش و شجاعتش در ادای کلمات شعرش, داد زدن هاش و تولید کردن صداهای مختلف از اون حنجره ی نازنینش که واقعا فتبارک الله داره منو بدون اغراق تو ابرها می بره. اتفاقا اون آهنگهایی که توشون یکهو با تمام حس و قدرت داد میزنه در زمره آهنگهایین که دوست دارم با آخرین ولوم گوششون کنم.
من اصلا آب نمی خورم!! خیلی کم. تازگیها به زور. اگه در روزمره گی هام مشغول باشم که اصلا یادم نمیفته که باید آبی هم خورد. الان هم که شدیدا در تلاشم که به خودم یاد بدم آب خوبه, به بهه, مفیده و لازمه , بهیچوجه آب تگری نمی تونم بخورم حتی اگر از گرما در حال له له زدن باشم!
الان ساعت به وقت من از دو بعد از نیمه شب هم گذشته.. خوابم نمی یاد..اصلا دوست ندارم که خوابم بیاد.. دوست دارم از شبم, از آرامش و سکونی که درش هست لذت ببرم.. دوست دارم وقتی از پنجره نگاه می کنم آسمون سورمه ای رنگ شب رو ببینم. دوست دارم روی تختم بشینم , آباژور بغل تخت رو روشن کنم و تو روشنایی رنگ پریده ی اتاق بشینم, فکر کنم, با موهام بازی کنم ,کتاب بخونم و اونقدر بخونم تا پلک هام جوابم کنن. شب و سکوتش دلهره ای رو تو دل من میریزه که من عاشقشم..