برگشتم. به نقطه ای که بودم و باید از اونجا شروع می کردم. باز تنها. و باز منی موندم که باید مثل همیشه به کوچه ی علی چپ سری بزنه و با پاشنه های ور کشیده راه اومده رو ادامه بده.... خدا رو شکر... باز خدارو شکر...
دیروز کلی به کارهای درسی پرداختم و کمی هم کارای اداری. شب رو خونه ی یکی از دوستان گذروندم و امروز هم برگشتم تا منتظر پسرکی باشم که قراره یک هفته ی دیگه سر وکله اش پیدا شه و می تونم یک بار دیگه سفت بغلش کنم. از این بابت خوشحالم..
زیاد در مود نوشتن نیستم.... شاید وقتی دیگر..
خانه ام خالیست
اما,
بوی عشق چون بوی نان داغ و تازه
می تراود از دل هر آجره, هر کنج
همچو باران
ریز,یکدست
بوسه می کارد به لب های عطشناکم.
پیشکش میکنم هر بوسه را با عشق
به روی عکس های بی قاب بر دیوار
هدیه ی ناقابلی از من
به تنها سهم من
از زندگی
از عشق.
شکر بر خالق هستی.
جای تو خالیست....
جای تو
در خانه ام, در پیش من
خالیست...
+ نوشته شده در شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۸ ساعت 19:3 توسط پاپوش
|