هفته ی گذشته تصمیم گرفتم که بالاخره به دودلی هام بابت تغییر رنگ موهام پایان بدم و رنگشون کنم. از اونجایی که نه آرایشگاه مطمئنی می شناختم و نه می خواستم خرج الکی کنم تصمیم گرفتم که با خرید یک بسته رنگ قشنگ خودم رو هم حسابی قشنگ کنم.اقدامات لازمه انجام شد و بنده با مهارت و دقت هر چه تمام رنگ رو به جای جای کله ی مبارک مالیدم و پس از طی زمان لازمه سرم روشستم ...موهام رو خشک کردم... و با لبخند رفتم جلوی آینه تا نتیجه ی زحماتم رو ببینم....نتیجه معلوم بود.... مردود!!!! فرداش تصمیم گرفتم که خسیس بازی در نیارم و به آرایشگاهی که بهم معرفی شده بود برم و تبدیل به یه خانوم شیک و برازنده بشم! آقای آرایشگر خانوم بود!! یعنی در نگاه اول آقا بود ولی در همون دو دقیقه ی اول می فهمیدی که خانومه.. به هر حال.. جریان رو براش تعریف کردم.. رنگ مورد نظرم رو بهش گفتم ونشستم زیر دستش... اول رنگ کرد و بعد هم گفت بذار برات high light هم بکنم چون روی این رنگ خیلی قشنگ می شه و...... و اینکه من چون دررابطه با قشنگ شدنم کاملا مصمم بودم گفتم فدای سرم پولش و گفتم که OK!!! کلی هم مجبور شدم اونجا بشینم و کلی هم با هم راجع به اسلام و احکامش و نظرات شخصی و این جور چیز ها حرف زدیم!! بعد نوبت رسید به شستن و بعد چون از نظر اون من خیلی خوب و ماه بودم تصمیم گرفت که به صورت مفتکی موهام رو ویتامینه هم بکنه!! در تمام این مدت هم می گفت وااااای که چه رنگی شد... واااااای که هر جا بری ازت می پرسن کجا رفتی و ... منم گفتم امیدوارم که منم دوست داشته باشم که در جواب گفت اصلا شک نکن و الان برات سشوار می کشم و می بینی که عین teenagerها شدی... و خلاصه که بعد از براشینگ من فقط خودم رو کنترل کردم که زیر گریه نزنم تا دل حساسش نشکنه و تو ذوقش نخوره!!! توی آینه teenagerی دیده نمی شد!!!انگار به جای موهای من دم خروس لاری کاشته بودن!! اومدم و بعد از مشورت با نونوشک که اون هم با نیروهای متخصص شور کرده بود یه شماره ی رنگ مو گرفتم و فرداش راهی این مغازه اون مغازه شدم!! بماند که تو وقتی در مراکز خرید ولو می شی ممکنه که چیزهایی رو ببینی که داشتنشون ضرورتی هم نداره ولی تو بر نفست نمی تونی غلبه کنی و مال خود می کنی شون . به قول بابا طاهر که میگه:

ز دست دیده و دل هر دو فریاد       که هر چه دیده بینه دل کنه یاد

بسازم خنجری نیشش ز پولاد        زنم  بر دیده  تا دل  گردد    آزاد

به هر حال که من همون شماره رنگ رو پیدا نکردم و مثل داروخانه های زمان جنگ که تقریبا همیشه داروی مشابه می دادن یه رنگ مشابه گرفتم.. اومدم و دو باره دست به کار شدم!!! نتیجه رو می تونین حدس بزنین... آگه خوب بود که من تصمیم به نوشتن این پست نمی کردم!!! فقط بعد از اتمام کار فکر کردم اگه یه کیسه حنا میاوردم و از اول به سرم می بستم نتیجه اش خیلی بهتر می شد!!!!

روز بعد پا شدم, پاشنه ها رو ور کشیدم و از همین مرکز خرید بغل خونه یه رنگ سیاه گرفتم و در همین لحظه دیگه کار من با موهای قشنگم تموم شد!!!

الان نویسنده ی این بلاگ همون پاپوشیه که هفته ی پیش بود.. همون همون ... نه قشنگتر و نه شیک تر!!!

 

و اینک من تویی را چشم انتظارم

که روزی

         به سادگی

مرا در زمهریر چشمانت گداختی

سپس

در گدازه ی آغوشت منجمد کردی

و حال

   قطره قطره ام را به نظاره نشسته ای...